.One day I wiil leave and never come back

 

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

لجبازيهايم را، كله شقيهايم را، حرف گوش نكردنهايم را، پرخاشگريم را، فحش دادنهايم را، سكوتهايم را،شكستهايم را، دوست دارم. اينها مرا از " دختران خوب" جدا ميكند-

من بسيار شادمانم ازاينكه "دختر بد"ى هستم.
هى "دختران خوب"! واقعا خوبيد؟
گمان نميكنم...

 

+     صبحی سلیمی 

 

شێرپه‌نجه‌ی مه‌رگ، له‌ ده‌ماره‌کانما،
سه‌ما ئه‌کا.

 

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

هنگامه ى مرگم است.

به گــُـه رسيده ام.

خلاص.

+     صبحی سلیمی 

 

 

 

شانه هايم به دوش ميكشند، تمام اين زندگى لعنتى را، كه هى كش مى آيد و پاره نميشود... تمام نميشود.

 

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

باد، زخمى ميكند لبهايم را.
و طرح ميدهد به موهايم.
موهاى ِ بى حالت ِ بيچاره ى ِ من...

 

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

.

.

هەناوم،

بۆنی سووتووی جگەرەی حەفتا ساڵەی "مامە"ی لێ دێ.

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

امروز الهام به من گفت کاش حالِت میومد واسه من... از ته دل گفت. بعد گفت تو اسطوره ی مهربانی و گذشتی باورکن من خوبم نگام کن تا تو هستی خوبم. قبلترش هم گفت جون ِ الهام کم نیار.

و من در هجدهمین روز ِ تابستانِ گرم ِ لعنتی، وقتی پانسمان ِ بخیه های پایم را کَندَم تا هوا بخورد دیگر، یاد بیست و ششمین روز بهار افتادم که الهام این را برایم فرستاد:

" بیا نخابیم. زنده گی همین است نه بهتر میشود نه بدتر. بیا برای زن میانسال اتاق ۲۰۷ در تیمارستان چای و کمی بابونه دم کنیم ببریم هشتی دانشکده ی علوم در همدان بنشینیم او بنوشد. بهار هار است. از مهاباد تا تهران، ها میکند و شهر دم میکشد و میبارد. خدا هم ک لال است، کر است، کور است نمی بیند تو را ک در روزگار بی عشقی و بی مرگی من داری در صبر و سکوت فرو میروی... دخترم بیا برایت لبخند بکارم جای ناخن..."   الهام. پُل ِگیشا

ـــــــــــــــــــــ

و من به آینه نگاه کردم. و ابروهای درهمم که یکماهی از نوبت اصلاحشان گذشته و حسی در من نیست و تمام رژلبهایم را گذاشته ام در کشویم.  پای زخمیم را گذاشتم زیر بالشی سفید تا بخیه هایم به زمین نخورد. و دراز کشیدم. و به پنجره نگریستم. و گوشی ام را سایلنت کردم. و فکر کردم مِن بعد، انگار باید بیشتر و بیشتر فرو روم در خودم. و بیشتر و بیشتر تنها شوم. مسکوت شوم. مرگ شوم.

و من قَسَمی را که خورده بودم شکستم. و میان آشوبهای ذهنم، در این خرابات خانه دنیا، و این فاضلابی که درآن دست و پا میزنم، دارم به جمله ای فکر میکنم که اوی ِ من از من خواست تا برایش تکمیل کنم.

وقتی سوگندها را میشکند آدم، باید عواقبش را هم بخرد. نباید آدم بوی تعفن بگیرد. هرچقدر هم گندیده باشد. ماسیده باشد و لب وا نکرده باشد. هر چقدر هم هوار بکشد تا صدایش خفه نشود در جانش. خریده ام خدا. پس بکوب بر من چوب بیصدایت را، که نقاره ام را هزاره هاست میکوبم بر زمین.

....

بریم الهام... من چای و بابونه به دست دارم.

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

 

گه‌نجی ره‌نجم،

جه‌رده‌یه‌ک بردی...

                                           .ئه‌وین.

ــــــــــــــــ

ئه‌وین، هاوڕێیه‌کی خۆشه‌ویستمه‌.

 

  

+     صبحی سلیمی 

 روزگار را بايد قُفل كند، آدم.

وقتى به گــُـه رسيد.

بايد زودتر بميرد.

تمام.

+     صبحی سلیمی  | 

 

 

هركه دلارام ديد، از دلش آرام رفت...
                                                                     "سعدى"

 

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

کلمه های مشکی ِ کتابم و فرمولها و عددهای مزخرفش، خیس ِ چشمهایم شدند دیشب. تا خود ِ صبح - تنها من و کتابم ـ  و با نود درصد احتمال، من امتحان امروز را گند زدم... و سیگاری که دود میشود لای ِ دو انگشتم... دُزدکی.

 

+     صبحی سلیمی 

 

در سکوتی که حُکم ورزید بر دستهایم، امشب،

خطی از اشکهایش ریخت بر انگشتانم.

که آنروز آویزان شد از چشمانش و

من امشب بر خاطر ِخاک خورده ی تار ِ ذهنم،

از تراوش ِ قرمزی ِ چشمانش بر نگاهم،

فرو ریختم.

فرو ریختم بر شیونِ لبهام و تاپ تاپ ِ فلج ِدلم، در آخرین شبهایم زیر ِ برگهای سبز ِاین درخت گیلاس،

 با یک لیوان چای تلخ و گرم،

و زنی که آنروز مرا رنجاند، و هنوز زیر ِ لب، جوابِ سلامم را میدهد، در این شهر ِ وامانده.

میدانم... درخت گیلاس دلش برای سکوتم، لای نرده های پنجره، تنگ خواهد شد و میدانم دلش میخواهد زمستان، ساعت چارونیم صبح، از شاخه های عُریانش عکس بگیرم. و من دلم نمیخواهد زنی که دوستش ندارم، دلش برایم تنگ شود.

آبستنم به سفر، من ِ ملول.

 و درد دارد این زایش ِ ناقص و نابهنگام.

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

غمگینم.

در این روزگار ِ غربت و اندوه و مرگی که حاصل شده از روانم بر روانم. سنگینی ِ آشوب ِ این مرگستان، رنگارنگی ِ لاکهایم را هم سقوط میدهد به بیرنگی. یکدست. تلخ و تنها. گاهی پـَدی را از لیوان شیری که نمیخورم، بیشتر دوست میدارم که لاکهایم را میبلعد و ناخنهایم لخت میشود در مابعدالطبیعه ی دستانم.  بیرنگ. ساکت.

غمگینم. مثل ِ گنجشکی در زمستان، که لانه اش را برف و باد، ویران کرد. رازی در قلبم وول میخورد و مسافت مغزم تا انگشتان ِ دوپایم را توده وار طی میکند. و فرایِ رنگِ صوریِ موهایم، میغـُرد و می افشاند دانه ی رنج را به خونم.

غمگینم. مثل ِ خودم. که لبخندهای زورکی ام طعم ِ تصنیف نمیدهد. طعم ِ هیچ نمیدهد.

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

همه میگویند مخاطبِ خاص... اما، تو ... جان ِ منی.

 

های جان ِمن ... گیلاسهای حیاط، رنگِ قلبِ من شده اند. میبینی؟ کوله بسته اند، میخواهند بروند با من...اما تو...

        

 

زندگی یانێ له‌ نێو مه‌یدانی مین / بۆ ده‌سی دڵبه‌ر بژار و گوڵ چنین

اینرا یادت می آید؟  کمندی خودش برایمان خواند. با آن صدایِ دلنشین و  دلِ گرفته و عینکش. کتابش با مرگش به بازار آمد. میبینی دنیا چقدر وحشی ست؟  برایت میگذارمش...عزیز ِدل ...انگار خودم دارم برایت میخوانم...

میدانی جانِ من ... تمام پنجره ها را بسته ام. درها را بسته ام. من از آدمها بریده ام. از خورشیدحتی... و باران. من در سرزمینِ برفها مانده ام. و پاهام زیر ِ ایوان ِ تاقچه یِ  دیـ ماه  مانده اند، که قبل از دنیا آمدنم بر سرم ویران شد. میدانی جان ِ من... دلم برای خودم تنگ شده. میخواهم برگردم به روزهای ِ شلوغی در یک اتاقِ کوچکِ شش نفره. دلم میخواهد برگردم و همه اش هی کتاب بخوانیم و فیلم ببینیم با فرزانه. آنروزها تو نبودی تا لابلای خنده های بُغض اندودم شاد شوی به برقِ چشمانم. و یُسرا همه اش گوشی اش را دست بگیرد و از قشنگترین لحظه هامان فیلم و عکس بگیرد. نبودی تا بگویمت سرپرست ِ خابگامون همه ش میگه  اتاق ِ 2 ساکت... صُبحی و آیدا ساکت... و من قاه قاه بخندم و بگویم سرپرست جان کاری که نکردیم که و بعد خودمان را لوس کنیم برایش ... و من الان بیصدای ِ بیصدایم. میخواهم برگردم و تو نباشی. میخواهم برگردم و انصراف ندهم از انگلیسی خواندن(با آنکه نمیخواهم معلم شوم. ) و بعد از دیدن فیلم "ساعتها" در کلاس، بروم پای تابلو و سامِری فیلم را بگویم و استاد نادری، قشنگ مرا بفهمد. و استاد رشیدی بیشتر حرفهایش کوردی باشد سر کلاس. و اصلا از کلاس استاد یعقوبی خوشم نیاید و استاد میرزایی از کلاس بیرونم کند و مدتی بعد، وقتی نوبت تدریس ِ من شد، استاد میرزایی از شیوه ی تدریسم خوشش بیاید. میخواهم برگردم و شبی سحر بیاید اتاقمان و بگوید بچه ها من میترسم میگن کوردها سَر میبُرن من خیلی از این خابگا میترسم آخه میگن سالهای خیلی قبل چند نفر رو اینجا کُشتن.. و من حالم از سحر و خُرافات و حرفهای چرت و مُفت و بی سرو ته اش به هم بخورد و دلم بخواهد زود برگردد اُتاقش و گورش را گــُم کند. میخواهم برگردم و در یک شب ِسرد،  خانم نادری  دعوتمان کند به زرێبار... و مسئول خابگاهمان بگوید باید خانواده تان با من تماس بگیرد. و من که نباید هوای سرد به کـله ام بزند، پدرم بگوید نرو... و من دو شال ِ گرم بیاندازم دورِسَرم و کلاه ِ کاپشنِ زردم را هم سَرم کنم و بروم. و پدرم ناراحت شود از من... میخواهم برگردم آنروزها که داشتم زندگی لعنتیم را از نو میساختم. میخواهم تو نیایی. و نگاهت را از بالای دیوارِ نوسازم به موهای کوتاهم ندوزی. میخواهم نباشی و موهایم تنهایی بلند شود. میخواهم برگردم آنروزها و پدرم همه اش  به فرزانه و آیدا مسیج بدهد که نگذارند سرما به کله ام بزند و بیخواب نباشم و خسته و گرسنه نباشم. و به خودم بگوید در اتاق تاریک زُل نزنی به گوشی و لپتاپ... و فرزانه و آیدا مسیجهای بابایم را از بَر کنند و من بگویم ای خدااااا چرا مریضم کردی؟  و فرزانه و آیدا قاه قاه به من بخندند و شاکی بودنم. دلم میخواهد برگردم و تو هرگز نیایی. دلم میخواهد برگردم به غریبانگیِ روز اول... من دلم میخواهد در قاموس ِ این استفراغها، شعر شوم و ناقوسِ شاعریَم را بکوبم بر آسمان. و ماه. اصلا میخواهم برگردم به کودکیهام و حیاط خانه ی قدیمی مادربزرگ که شبنم دلش برایِ گــُلهایش و بغضهای کودکانه ی من تنگ شده و چه روزهای بسیاری که دلمان میخواست آنقدر درس بخوانیم تا بترکیم.

 چارچوب ِنوسازِ زندگیم،  ناتمام ویران شد بر سرم. کاش نیامده بودی، جانِ من. دیروز کتاب زردرنگی را که دوست داشتی، آوردم تا بخوانمش، دلم گرفت. بعد کتاب مشکی را که فکر میکردی هرگز نمیتوانی بدستش بیاوری و به مَـنَش بدهی، آوردم تا باز بخوانمش. بیشترتر دلم گرفت. آخرش رفتم روش تحقیق نظریم را برداشتم که شنبه امتحان دارم... شروع کردم به خواندن و بغضهای فرو خورده.

میدانی جان ِ من... امروز روز خوبی نبود برای  آرزویِ این آرزوهای لاممکن. اما جان ِ من... دلم بسیار خودم را میخواهد و تو نه میدانی و نه هرگز دانستی...نمیدانی تا به کجا با سر فرو رفته ام در فاضلاب... نمیدانی چقدر دلم خودم را میخواهد. خود ِخودم را. بدونِ تو. بدونِ حضورت. بدونِ صدایت. بدونِ مهربانیهات. بدونِ قهرهات... اما چه کنم که ریشه دوانده ای در بندبند وجودم. ریشه دوانده ای در یکایک سلولهام. خون شده ای و به رگهام جان میبخشی. نفس شده ای و از ریه هام بالا می آیی و من هر لحظه باز فرو میکشانمت...

 

میدانی جانِ من... ویرانه ها ی زندگی نوسازم، بر سرم سنگینی میکند. توان بلند کردن این آوار را ندارم. دیدی جانِ من؟ دیدی چه بیصدا فرو ریختم؟ چه بیصدا رفتم؟ و چه بیصدا جان باختم؟... تو بمان جانِ من...  تو دَرسَت را بخوان محبوب ِ من. سرزمینم به من نیاز دارد به تو و به همه مان و بگریز از حصار کوچکی که دُورِ خودت تنیده ای، بی آنکه دل بسته باشی به خودت. تو نَفَس بکش. من تمامِ سهمم را از اُکسیژن، میدهم دستِ باد برایت بیاورد. ریه های دودیِ من ، دوام می آورند بی اُکسیژن. که تو در من دَمیده ای. تو بمان. تو بخند. شادمانی کن و بابا شو. من دیگر نه پاهایم را رویِ این خاک حس میکنم و نه صدایی به قلبم شادمانیست، در این کویرِ بغض اندود ِ غربت و تنهایی. من اینجا لای ِ دفترهایم، هنوز خودکاری دارم که بشود با آن خط خطی کرد. اگر توانی باشد...

 

دردی لای ِهر دو پستانم، فشار می آورد به قلبم... به ریه هام...  زندگی را دیگر دوست ندارم. اما جانِ من، این جسمِ بسیار مرده ی من، و جان ِ بی رَمَقم باید مادرش را و پدرش را بخنداند. و این رازی ست که برایم سنگِ قبر نمیسازد...

فقط  دلم میخواهد امروز کمی بخوابم، امروز... امروز، جانِ من در جان ِمن.

 

صبحی – 16 خرداد  93  

 

 


ادامه مطلب
+     صبحی سلیمی 

 

                   هه‌ژاریم له‌ چاوه‌کانی مانگه‌وه... ده‌ستی پێ کرد.

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

اردی بهشت هشتادوهفت بود ما، من و همخانه ای هایم مستأجر حاج آقا نوری بودیم توی ِ خیابان سی متری در همدان پایین تر از میدان ِ شهرداری... ترم سوم بودم.. جامعه شناسی خانواده ی دکتر شهلا اعزازی را داشتیم.. و نشریه ی مهر را در می آوردیم.. آنوقت ها غمگین بودم و فکر می کردم زنده گی یک جایی تمام می شود بلخره و خیلی کش نمی آید.هنوز تو را نمی شناختم.. هنوز ساهی را نمی شناختم.. هنوز ته وار را نمی شناختم.. هنوز نمی دانستم خوله میش یعنی چه؟ نمی دانستم تامه زرو یعنی چه؟ نمی دانستم سه ر ته ویلی ماچ یعنی چه؟ باور کن نمی دانستم. کوردی نوشتن بلد نبودم.. کوردی حرف زدنم خیلی معمولی بود.. حتا اصلن فکرش را نمی کردم خودم یک روزی برسد کوردی بنویسم. که " او " با شعرهای شیرینش پیدایش شد. بین ما چند صفحه ی سایبری بود و فضایی کاملن ناشناخته.. و کلماتی که در زبان ِ من و ادبیات " او " مشترک بود. من یکباره پرسیدم شعر ِ " هو شیرین بزه " را برای کی نوشتی.. خندید. از آن خنده ی اعجاب انگیزش. من می گفتم کلمات سِحر می کنند.. کم کم من شدم خاتون ِ کولانه کانی 09 و " او " شد همه ی بند بند ِ من در تعبیرم از مردانگی.

خودش نمی دانست.. توی جانم دویده بود. همانجا دم دانشکده ی علوم ِ بوعلی.. کنار ردیف کیوسک های تلفن.. وقتی در ازدحام آدم ها دنبال من سرش می چرخید و در دود سیگارش تمام جانم به تحلیل می رفت. خودم را پنهان کرده بودم.. شبیه احمق ها.. می ترسیدم اسفند هشتادوپنج بود... دیدمش.. شهامت نداشتم بگویم من الهامم.. توی راهرو هشتی دانشکده ی علوم از کنارش گذشتم.. رفتم... رد شدم... بعد مسیج دادم دیدمت در ازدحام ِ الفبا... در پیاده رو های پارک مردم... در دود سیگارت.. وقتی س.احمدزاده اسمش را خاند وقتی دوستش رفت پشت تریبون مقاله اش را خاند وقتی دوستانم می پرسیدند چرا هی پریشانی؟ من تنها نگاهش می کردم.. انگار انارستان " ژیوار " در سینه ام به بار نشسته باشد.

میدانی تو که نبودی آن سالها بغلم کنی و بگویی بیا دردت را بریز در قلبم.. حالا این زخم کهنه بعد از این هشت سال سر باز کرده. انگار کهنه سربازی باشد در ویتنام که دارد بر می گردد به خانه.. نامه اش بند بند جانم را شکافت وقتی دو سال بعد در خانه ی حاج آقا نوری با کتاب کاپیتال مارکس برایم فرستاده بود.. و بعد ارزش مارکس و من ... در حلول عشقش در قلب در حق خودم اجحاف کردم.. برگشتم به شهرم.. خودم را در تبانی ام با یک اسب درونی ِ نیمه سرکش انداختم به جان ِ زنده گی ام.. سایه ی سنگین کسی را از زنده گی ام زدم.. و " او " بود که در تمام لحظات من را به زنده گی برمیگرداند.. چند ماه وقفه میان ِ حال ِ من و حضور " او" افتاد وقتی برگشتم به همدان برایش نوشتم " لاده بئ مه یلی مه که با باده بئ / ده ردی دووری ساقیا با ساده بئ " با گوشی شیما زنگ زد... گفت دارد می رود.. من ماندم غمگینی رفتن و ندیدن و زجر فرار شبانه اش.. نه اینها را نمی شود اینجا نوشت..

هرچه پیش تر می رفتم بیشتر در او حل می شدم.. دور شده بود.. خیلی دور حتا دیگر قد ِ سایه اش به بالای ی چشم هایم هم نمی رسید.. ولی چشم هایش... توی صفحه ی وب من را زنده کرده بود.. انگار من از چشمان او شیر خورده باشم به جای پستان ِ مادرم.. انگار من از دهان ِ او زبان باز کرده باشم به جای دهان ِ مادرم.. انگار من در دست های او زن شده باشم.. انگار یک شب در خاموشی ِ اردی بهشت در تنهایی راهروی ِ بلند خانه ی حاج آقا نوری در تنهایی مخوف ِ میگرن گرفته ی آن بهار با او خابیده باشم و برای همیشه آبستن ِ تب ِ تن ِاو شده باشم که هنوز هم هنوز است در حالای ِ حالایم خودم را خیس ِ حرف هایش می بینم..

نگرانم بمیرم و نبینمش. نگرانم بمیرم و دست هایش دست هایم را.. چشم هایش چشم هایم را.. دهانش دهانم را... حرف هایش حرف هایم را.. نگرانم بمیرم و راین به کرخه نریزد.. نگرانم بمیرم و بُن ، دلم را از بُن ... نگرانم مُرده باشم و ترشی انارهای ژیوار را با او نچشیده باشم.. می دانی دخترکم من تاوان ِ پنهان کردن خودم را می دهم.. من در محتوم ترین ِ شب ها ، به لخته شدن خودم در خودم اندیشیده ام.. به انزجار از تن َم.. به فرسوده گی دکمه ای که او باز باز باز نکردش... به چشم هایش... به تی شرت مشکی اش.. چوار چرا... به برف های چهار صبح.. به حرف هایی که یخ زد در برف های چهار صبح.. به بوق ماشین های غربت.. به صدای او که در عکس هایی از من چلیک ، ثبت شدند.. به صدای او که در کوچه هنرستان هنوز هر صبح راه می رود و هر شب از پارک کنار هنرستان رد می شود و با چکمه های گلی من به خانه بر می گردد..

نگرانم مُرده باشم و این حرف ها را از آن سرِ مُرده گی ام در انعقاد ِ خون در رگان ِ بهار نوشته باشم.. نگرانم مُرده باشم و " او " را ندیده باشم که در شهر راه می رود و ساهی دوباره می تواند از چشم هایش از لبخند هایش عکس بگیرد.. نگرانم مُرده باشم و تو خودت را نبخشیده باشی و کسی تو را بخاطر " او" آزار کرده باشد و تو در خودت لولیده باشی و من نتوانسته باشم باری از شانه هایت بتکانم. نگرانم مُرده باشم در حیاط خانه ی مستوره نرقصیده باشد ، نگرانم مُرده باشم و " او " را بغل ِ قبرم ندیده باشم که در ساعت 9:18 دقیقه ی هر صبح به دیدار آمده باشد.. نگرانم کوچه های 09 ، صفر شده باشند " او " در فصل تبعید دستانش به سر ببرد.. نگرانم دخترکم.. نگرانم تو نیارامیده باشی و من مُرده باشم.. ببین دخترکم؛

مردهای زیادی را دیده ام که پشت ِ پای ِ رفتن ِ هیچ زنی صبر نکرده اند.. به ازای تمام مردانی که دیده ام ، که شناخته ام، خودم را می شناسم که روبروی ِ خودش ، خودش را به تاوان دادن ِ دزدیدنش از او محکوم کرد. می دانی دخترکم ؛ من هنوز شانه هایم در سحر کلمات زنده اند..

تب کرده ام ، دست هایم نمی نویسندم ، باید بروم کمی بمیرم.. باید امشب خاب ِ صدایش را ببینم در باران های اردی بهشت.. در گوشی موترلا... در اولین دوستت دارمی که به او گفتم در تیر ماه هشتادوهفت وقتی داشتم خودم را سلاخی می کردم در راهروهای دادگاه...

الهام - خرداد نودوسه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهام عزیزتر از جانم... الیا ، تنها وارث بابا...

من این ظهر جمعه ی وحشی، در این کافینت لعنتی و این تنهایی مسکوت مطلق، همه اش گریستم. نامه ات برای من و نامه ی آتی برای تو... همینها کافی بود تا باز درد بکشم. 

فردا امتحان دارم الیا... جامعه شناسی انقلاب. 40 صفحه بیشتر نخوانده ام. آنهم عصر روز 31 اردیبهشت در بیمارستان... نگاهی انداختم  روی کلمات تئوریهای انقلاب. بی آنکه بفهمم فردا یش چه خواهد شد...

الیا... تو نگران من نباش مامای کوچک من. من هرشب میان اشکهای پنهانی ام زیر پتو دعا میکنم برای تو... و انارهای مشترکتان با "او" ی تو.  میدانی الهام... نگرانیهایت شبیه نگرانیهای من است اما فرق دارد. نگرانیهای تو یک امید برشانه هاشان حمل میکنند. یک امید دوردست. یک خیال شاید دست یافتنی. یک رویای تب کرده...  مال من الی هیچ امید ندارد. مال من دست یافتنی نیس. مال من رویایی منجمد شده ست. آشوبهای تو شیرین است الی... باور کن هنوز جان دارند. الیا... تنها وارث بابا... نگران نباش کسی بخاطر "او"یت آزارم کرد. من تمام آزارها را به جان خریدم... و دلم را مفت مفت به تاراج گذاشتم. من تو را دارم الی.. و  این خوب است. این خط لبخندم را جان میدهد. من تو را دارم و این خوشبختی ست الی.

الیا... اینجا من مانده ام با دردی که موریانه وش جانم را میلولاند و هی لال میشوم. سست میشوم. فلج میشوم. من یک گلدان بنفش نشان کرده بودم تا همین خرداد بگذارد روی میزش... دیگر نمیدانم سهم که خواهد شد؟  اینجا گیلاسهای حیاط دارند قرمز میشوند. رنگ چشمهایم میشوند. عکسش را میگذارم اینجا هدیه اش باشد. اما من بار بسته ام الیا... من ِرفتنی، سقط شده ام.  من دارم اینجا را ترک میکنم... من اینجا هر لحظه خودم را میپیچانم دور دستهای دخترکان کوچکم که خنده هاشان تا آسمان قد دارد. و من همپاشان میخندم  تا نبینند اشکهایم را در حمام و شبها بیصدا زیر پتو... بی آنکه "او"ی من باشد  تا دستهایش را بلغزاند روی گونه ام و چشمهای قرمز و خیسم را ببوسد و بگوید کنارتم سوب گیان آرام بگیر...

الیا... دنیا بسیار لعنتیست. اینروزها طعم وحشی و تلخ تهوعم را بیشتر از هرچیزی دوست دارم که یادگار تمام اشکهای  احمقیست که ریخت در جانم بی آنکه سقوط کند از مژگانم.

الی خوب خوب من...  مادرم بفهمد چند هفته ای میشود قرصم را نخورده ام، غصه میخورد. مادرم بفهمد چندشب که نمیخوابم بعد دزدکی یک خواب آور میبلعم تا بخوابم،  میمیرد. مادرم بفهمد دخترک بینوایش حال سگ دارد مریض میشود. مادرم بفهمد ریه هایم دزدکی رنگ دود گرفته اند دیوانه میشود... مادرم بفهمد ماهی یک هفته این درد پریود لعنتی را با روزی چارپنج قرص دیکلوفناک 100 و هیوتکس به پایان میرسانم، هرچه داروخانه است میبندد. مادرم کیسه ی آب گرم میگذاشت روی شکمم و چای نبات و دم کرده ی بابونه میداد بنوشم و بعد کمرم را ماساژ میداد تا بخوابم... مادرم شیر میداد بخورم. مادرم بفهمد من اینجا لب به شیر نمیزنم و فقط چای میخورم و حتی قهوه ام نمیخورم غصه میخورد. میترسد کم خون شوم. مادر بیچاره ی من ... خون من منجمد شده در رگهام در قلبم... مادرم بفهمد بند بند وجودم ریش ریش شده و بند بند ستون فقراتم صدای تق میدهد، یکایک سلولهایش ریش ریش میشود...

اما الی خوب من ... من نمیگذارم مادرم بفهمد درد دارم. نمیگذارم حس کند آشوبیست در درونم که تنها و تنها خودم دارم حملش میکنم. بی آنکه بشود بالایش بیاورم بی آنکه بشود سقطش کنم بی آنکه بشود ...

الی خوب من... نگران من نباش. من قول میدهم مامایم را بخندانم. تو را بخندانم. فرزانه را بخندانم و بابایم را که هنوز به من ِ سُست و تاریک امید دارد.

الیا... تنها وارث بابایت... من هر شب و هر لحظه دعا میکنم تورا  و " او " یت را ... که باهم بنشینید انار دان کنید و بخندید و عکس دونفره تان را برای من  ئی میل کنید...

نگرانیهایت را دوست دارم الی. نشان دارد از وجودت. حضورت . عشقیست در جانت که میسوزد تا به بار بنشاند هستی ات را. موهایت را بباف الی. بباف. بگذار "او" یت  بدمد در تو. بیا تمام غصه هایت را بریز در قلب من . در جان من . الی ِ خوب خوب من ...

صبحی- جمعه ی لعنتی

 

 + یادداشت بالایی حرفهایی ست از سالها قبل از که الهام برایم نوشت ، ادامه اش هم پاسخی است که من به حرف های الهام دادم

+     صبحی سلیمی  | 

 

"هه‌مڕازی ناڵه‌ی شه‌وان بێداریم..."

 

دیشب هی نمیدانم چرا یک چیزی فشار میداد تمام سلولهای قلبم را. در سکوت و تاریکی بیمارستان، کنار تخت 12 روی یک صندلی سفید پلاستیکی کهنه، لم داده بودم و به صورت خوابیده ی زنی نگاه میکردم که تمام دستهایش را کبود کرده اند از بس آزمایش خون میگیرند... و میان این فشار و این تنهایی مطلق، الهام را راهی کردم تا امروز صبح برود پیش شیوا و بسیار بغلش کند.

الهام خوابید. همه خوابیدند. من آنقدر دلتنگ بودم یادم نمانده بود فردا یکم خرداد است و باید امشب راس ساعت 12 به فرزانه تبریک بگویم که تولدش بار دگر لبخندی ست بر لبانم... همه خوابیدند و من ماندم و یک دمپایی کِرِم رنگ، که نخ دوزِ لبه هایش، پایم را اذیت میکرد و درآوردم دمپایی را و از پنجره ی اتاق بیمارستان شبی را نگریستم که اصلا پیدا نبود...

سرم را بیصدا روی  تخت گذاشتم و آرام  به غصه هایم فکر کردم. هوای اتاق سرد بود. خیلی سرد. دلم میخواست زود صبح شود و همه بیدار شوند. اولین شبی بود در طول عمرم که میخواستم صبح شود...

صبح شد. اما هیچ اتفاق خاصی نبود. صبحانه ی مریضها را آوردند. کمی شیر و نان خورد مریضِ من. آنوقت دکترها که آمدند گفتند همراهان بروید بیرون. کسی از من آمد و گفت برو خانه کمی بخواب. صبح شده بود اما هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود. من راهروهای طولانی بیمارستان را طی کردم که بروم و ساعت 12 برگردم بیمارستان...

زنی در یکی از راهروها یک غرفه ی کوچک کتاب گذاشته بود. یک کتاب خریدم ازش. صبح شده بود اما اتفاق خاصی نیافتاده بود. به درب بیمارستان که رسیدم به راننده تاکسی گفتم شهرک ... دربست چند؟ گفت پنج تومن. گفتم زیاده. گفت چارتومن. گفتم باشه. سوار شدم. رادیو روشن بود. زنی خوش صدا زندگینامه ی عباس کمندی را میخواند. انگار فهمیده بود که من چقدر آشوبم. و من چقدر در دلم دعا میکردم که خدا کند به مقصد نرسیم تا خوانشش تمام شود و آهنگی از کمندی گوشم را آرامش بخشد در این تنهایی... آخرهای خوانشش زن گفت :عه‌باسی که‌مه‌ندی ...  دیگر بقیه اش را نشنیدم. نخواستم بشنوم. به  راننده گفتم این چی میگه؟ حقیقت داره؟ گفت: آره... ساعت هفت صبح ده دقیقه  کارکنای رادیو نتونستن اصن حرف بزنن. گریه میکردن.

 

تۆ چاوت نه‌یشێ...  عالی و به‌که‌یفه.‌.. با چاو من بێشێ... که‌س نایژێ حه‌یفه...

 

تمام تنم لرزید. چشمهایم سوختند. من دیروز و دیشب همش کمی با خانه اش فاصله داشتم. میتوانستم بروم ببینمش. میتوانستم یک روز قبل از پروازش ببینمش. اما نرفتم... من برای سفر به آغوش آبیدر نیامده بودم... داخی گرانم، او را به همان بیمارستان توحید آورده بودند. همانجا که من سخت غریب شده بودم... اما نفهمیده بودم...  دلم برای سارۆ سوخت. که غربت را به دوش میکشد با این درد. و حتی نمیتواند بویش کند. بی اختیار شماره ی ساهی را گرفتم. مشغول بود. باز گرفتم باز مشغول بود... شماره ی دیگرش را گرفتم جواب داد گفت: داشتم تو رو میگرفتم حقیقت داره؟ گفتم: آره... بعدش گفتم اصن نمیدونم ساهی... خدافظ.

خوا نه‌کرده‌ دییه‌و بکا ئێش...
دییه‌ی من له‌ جێی دییه‌و بدا ئێش...

 

صدای کمندی  پخش شد. من دلم میخواست دیگر به مقصد برسم...

آخر صبح شده بود. دلم میخواهد زمان به عقب برگردد و هرگز آرزو نکنم صبح شود.

 

حه‌سره‌تان یه‌ک یه‌ک... وه‌ دڵ مانده‌ خۆم
نامه‌ی سه‌ر وه‌ موور...
که‌س نه‌خانده‌ خۆم...

                                                     یکم خرداد 1393ـ

 

 

                          

 

این عکس هم ماییم...

من و کمندی.

با این تفاوت که پیکر بی جان او را پیچیده اند دور سجاده و

من پشت دوربینم...

 

                  

 

به خاکت بخشیدند ...

شب شد.

جمعیت رفتند. و آسمان نم نم بارید.

خدا هم گریه کرد.

 

 

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

( ۱ )

جمعه ی وحشی،

میان حماقت اشکهایم،

 میرقصد.

و یک غریبانگی وحشیتر،

 لابلای سکوتی احمقانه تر،

 آواز میخواند...

مانده ام پشت دروازه ی سفسطه ی قلبم.   کسی خانه نیست.

 

( ۲ )

به مهره های شطرنج هم باختم.

لحظه ای که کیش شدم. و مات... به ابدیت. 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در جواب " ر " باید بگویم زمانی دوستان پارسی زبانم گله مند بودند از کوردی نوشتنم.حالا دوستان کورد زبانم گله مندند از پارسی نوشتنم. آن زمان پارسی نوشتنم نمی آمد و اکنون کوردی نوشتنم..

دنیای غریبی ست. هی میچرخد و میچرخد. مدتیست شعرهای کوردیم میروند لای دفترهایم. و فایلی که ورود ممنوعش کرده ام. و همه اش کلماتم را ممنوع میکنند، آن دیگران. و من اشکهایم بغضی میشود فرو رفته در خونم. آنوقت من میمانم و دردی که به جانم می آویزد و یک چای تلخ و داغ، و تخمه هایی که لذت خوردنش مثل بوسیدن یار میماند.  و دوستم از جلوی دستم برمیدارد تخمه ها را. آخر میداند بسیار دلتنگم و از درد میشکنم تخمه های بیچاره را. اینروزها طعم تلخ قهوه ای دارم که نمیدانم پدربزرگم خورده بودش آیا؟

شاید کمی آنسوتر، لای ورق پاره هایم، این کیبورد لعنتی را به کوردی پیوند زدم. آخر هی میچرخد این کره ی ِ گردالوی ِ لعنتی ِ آبی. شاید من هم این دُور، در چرخشش، سهمی داشتم. شاید...

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

آدامسم را فشار میدهم به دندانهایم هر روز.

 

جان ِ من در بامدادی پاییزی از جان ِ مادرم قطع شد. نفس در جان من دمیده شد از درد ِ مادرم، از خون ِ مادرم. و شاید یادم هم رفته باشد طعم  ِ شیر  ِ مادرم. که البته صد مرتبه از  چای تلخی که مینوشم شیرینتر و از قهوه ی تلخی که سرمیکشم آرامبخشتر بوده است. میگویم کاش هنوز نوزادی بودم که نوک پستانهای مادرم را میمکیدم و فقط شبها تا صبح گریه میکردم و خواب را از چشمانش میگرفتم. که هنوز هم اشکای من از شب تا صبح جاری میشود بیصدا. اما اکنون مادرم خواب است. پدرم خواب است. خدا خواب است. و همه خوابند. و تنها گاهی مسیجهای غمگین کننده ام به فرزانه و الهام، مرا میبرد بغلشان که آنها هم گاهی خوابند و گاهی هم در رنگ مشکی و مسکوت شب، مرا میبوسند.

یک وقتهایی یک چیزهایی در دل آدم آنقدر میماند که میپوسد و قلبت بوی گند میگیرد. این چیزها را به کسی نمیشود گفت. حتی به فرزانه و الهام. حتی نمیشود به خود ِ خدا هم گفت. آنقدر میماند و میماند تا جانت را از حلقومت میکشد بیرون، مثل تهوع تلخ ِ همیشگی ات. اما این، رنج میدهد دلت را. بالا که نمی آید که. همه اش هی باید قورتش دهی. هی باید دهانت تلخ شود. هی باید تمام شکمت بپیچد به هم. دلت بپیچد به هم. و هی از دهلیزت بیرون بریزد و از میان تمام رگها و مویرگهایت عبور کند تا دوباره برگردد به  دریچه ی آن یکی دهلیزت و فشار دهد تمامش را به بطنت. آنوقت تو میمانی و سردردی که به چشمانت رسیده و پلکهایت آنقدر سنگین شده اند که حتی خواب هم آرامت نمیکند.

این روزها طعم تلخ  ِ وحشی ِ استفراغی را دارم که سه سال و اندی پیش مرا تا زیر تیغ جراحی بُرد. و  آنوقتها در بیحسی ِ دست و پایم، به خورشیدی چشم داشتم که سهم  ِ همیشگی من بود. اما اکنون جانم به من آویزان شده و تلختر از آنروزها، و وحشی تر از دردی که داشتم، میپیچم به دور  ِ خودم  و میبلعم تمام تهوعم را. و چیزی لای هر دو پستانم فشار می آورد به قلبم. و راه نفس کشیدنم را بند میکند.

خورشید مدتهاست به چشمانم شوق نمیدهد. گم کرده ام طلوعش را.

بیچاره پدرم... که دلش هنوز امیدوار است به دستهای منجمدم. و نمیداند من مانده ام در زمستانی سرد و تاریک و بی نور.

 

+     صبحی سلیمی  | 

این اینترنت توخالی ِ خاک برسر و این مونیتور  ِ هرچند اینچ ِ مرده ی ِ بی مصرف،

و تق تق این کیبورد ِ لعنتی،

هیچ دلگرمم نمیکند به خورشید.

 

امشب که باز صدای ِ عاشقانه های ِ ره نج  در گوشم پیچید تا  باز هم اشکهایم را سرازیر کند و تک تک ثانیه های بیست و شش هزار ساله ی شانه هایم را مکید، یادم افتاد که دیگر یکشنبه ها صبح، تمام شد.  و دیگر به امید ِ هیچ اتفاق غیرمنتظره ای، یکشنبه ها صبح، از خواب بیدار نخواهد شد، او.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پانوشت:

این تنها یک خستگی ِ معمولی روزانه بود.

 

+     صبحی سلیمی 

 

" شاید، ولی چه خالی ِ بی پایانی..."

یک وقتهایی، یک چیزهایی، آدم را سرجایش میخشکاند. نه تغییری در مسیرش، نه حسی در جانش و نه نیرویی در قلبش رخنه نمیکند. و تیک تاکهای ساعت، گلهای حیاط خانه مان را میبرند. وصبحهای خیلی زود، دیگر صدای گنجشکها، لبخندی به قلبم آویزان نمیکنند حتی. مثل صبحهای خیلی زود که بیدار شدن و پیاده رفتن تا ایستگاه سرویسهای دانشگاه، جیک جیک حیک ها به وجدمان می آورد. و اکنون نه من و نه هێرۆ، صدای آشنای این صبحهای دوست داشتنی ِ زرێبار به گوشمان نمیرسد.

یک وقتهایی آدم دلش میخواهد به مادرش بگوید: میشود نمازت را وقتی بخوانی که شبـ بو ها خوابیدند؟  اما حرفت را عین تهوعی که همیشه جانت را میپیچاند به هم، قورت میدهی و تلخی اش را به جان مینوشی. و مادرم برایم دعا خواند و فوت کرد و گونه ام را بوسید و ساکم را دستم داد. و من دسته ی بلندش را گرفتم لای پنج انگشتم و محکم فشار دادم دستم را و دسته اش را و چرخهای ساکم صدایشان درآمد. و رفتم. بیچاره مادرم، نمیداند مدتهاست جانم در تب میسوزد و فوتهایش به من نمیرسد...

یک وقتهایی آدم دوست دارد برود قبرستان. برود سر  ِ خاک ِ پدربزرگش. گریه کند. ساقه های هرز  ِ خشکیده ی خاکش را بــِکَند، بیندازد دور. و بگویدش من که تو را ندیده ام اما دلم میخواهد بیایی و این آشوب درونم را ببینی از نزدیک. بیایی و مرا در  این حیاط، روی ِ این تک پله و شکوفه های گیلاس، ببری. بیایی و مرا از این شهر لعنتی ببری. بیایی و کنار  ِ عکس ِ قاب شده ات در خانه ی مادربزرگ، بنشینی و نگاهم کنی. یک وقتهایی دلت میخواهد بروی عینک پدربزرگت را، که به یادگار مانده است، ببری بالای سنگ ِ قبرش و بگویی بیا و ببینم. بگویی خوب نگاهم کن و شانه هایم را محکم لای ِ دو دستت فشار بده و تکانم ده. آنقدر محکم که دردم بگیرد. که تمام سلولهایم بریزند بیرون. و حسی و دردی و اشکی و دودی در جانم نمانَد. میگویند مرا دوست داشتی بسیار. بیا و دوست داشتنت را معنا ببخش. نمیشود که من با یک عکس حرف بزنم. نمیشود که همه اش بگویند خیلی دوستت داشت. نمیشود که هی بگویند روی لباسش جیش میریختی و هیچ نمیگفت. نمیشود که هی ندانم صدایت چگونه بود. نمیشود که من هی دلم قنج برود برای ِ زمستان و جای ِ زخم ِ انگشت ِ مردی که شعرهایم را نمیدانم دوست داشت یا...  و تو هی آرام خوابیده باشی بی آنکه حتی به خوابم بیایی. بیا و شانه هایم را سفت تکان بده. برایت گل نرگس نیاورده ام. عود نیاورده ام. گلهای رنگارنگ ِ حیاط ِ قدیمی ِ خانه ی مادربزرگ را نیاورده ام. هیچ نیاورده ام. فقط ساقه های خشکیده ی خاکت را چیدم. سنگ ِ قبر ِ دورافتاده ات را نگریستم. من حتی یکبار با یک کتابفروش، سر  ِ کتاب ِ تو، دعوا کردم. من حتی دارم رشته ی تو را میخوانم. اما من نمیخواهم معلم شوم مثل تو. من حتی سر کلاس هم دلم تنگ میشود. و چشمهایم را به خطهای کتابم میدوزم و دندانهایم را سفت به هم میچسبانم تا اشکهای لعنتی پایین نیایند و فرو بروند و مهره های گردنم درد میگیرد. و هی آدامس میجوم تا هی بغض فرو دهم.

یک وقتهایی دلم میخواهد بیاید بنشیند کنارم و من برایش قهوه بیاورم. و بگویم تلخش را دوست داری یا شکر بیاورم؟ و او بگوید: " خبرت هست که در شهر شِکر ارزان شد؟ " * اصلا نمیدانم پدربزرگم در زندگی اش قهوه خورده است؟ ...

یک وقتهایی آدم دوست دارد برود قبرستان و کنار  ِ قبر  ِ خشکیده ی پدربزرگش دراز بکشد و دستش را روی ِ خاک ِ سینه ی پدربزرگش بگذارد و بخوابد و هرگز بیدار نشود...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 * مولوی

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

برای ۱۹ اُردی‌بهشت. و تمامی معلمانم و استادانم را دوست دارم.حتی آنها را هم که دوست نداشتم.

اُردی‌بهشت را گلبارانتر از هر ماهی کردند، خداوندگارانِ زیبایی، و بهشت و حوریانش، شاید، سجده بردند زمین را به آراستن. که عطر  ِ یاس و بوی شقایق، طنین اندازد کوهساران را و جان بخشد روانِ آدمی را. جامه ی رنگین ِ زمین را بوییدن و بوسیدن، به شوق آورد دل را و خاطر  ِ یار، به مهر وا میدارد دستها را. و چه زیبا میکشیم نقش آرزوهای کودکیمان را روی هر گلبرگ و هر شاخه ی پرشکوفه ای که آدمیزاد و جانش هزاره هاست ز خاطر میروند و باز خاک است که رنگینتر، به آغوش میکشاند و میپروراند. گاه دستهای ِ خالی از مهر می آیند اما، و دانه های سیاه میپاشند سراسر  ِ رنگها را. دریغ که بیخبرند فصل ِ درو، قرمزقرمز بال میکشند دانه ها و رنگین رنگین به پرواز در می آیند، ققنوس وش. آنوقت یادمان می آید بهشتی را که اُردی‌بهشتش نامیدند، پر از خاکستر و آنوقت یادمان می آید نگاههای پر حسرت طفلکی به دستهای پینه بسته ی پدرش و چشمان بی شوق ِ مردی که تاب نمی آورد و به کنجی میخزد آرام و روزنامه ای باطله، شاید، فراموشش کند درد را. آنوقت یادمان می آید معلمانی را که چه بسیار گچ خوردند و با طناب، عشق ورزیدند تا ما قلم  ِ خویش آب دهیم و اُردی‌ب ه ش ت را به خاک بخشیم. و خاک میبخشاید باز، آنهمه جانی که رنگ میبخشند زمین را و آسمانی پرستاره... و راهشان پرفروغ

 معلمان سرزمین من ، به خون میغلتند و پروانه می شوند.

+     صبحی سلیمی  | 

 

" شبنمی بودم به دریا / غرق دریا شدم "

 

پارسال وقتی ۳۱ فروردین در تقویم میدرخشید، و خبر از شکوفه های گیلاس میداد، من مدتها بود که از خویشتن به خود میپیچیدم. و پیچش ِ خون آنقدر به جانم لولید و غرید که مرگ را میزبان شدم در تراکم ِ ثانیه های لعنتی غربت. و امروز پس از گذشت یکسال و اندی روز از تقویم، جای پای زخمی مسکوت و موریانه وش، در دلم شعله میکشاند هنوز... بی آنکه شکوفه های گیلاس مرا ببرند با خود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ئەسیرم

بە تارمایی پەنجەت.

تێکەڵاوی عومرم بووە، ژان و

چنگ ئەخاتە دڵم،

بێدەنگیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

لیلا و معشوقه اش...معشوقه و لیلایش ، که هست یافته اید در هم و یگانگی نامتان را فرابُعد ِ زیبایی شناسی میدانید و به حق هم همین است، دلم برایتان تنگ است. بسیار بسیار. دلم حتی برای اسمهای مستعار ِ بامزه تان تنگ شده که آنروز روی پله ها به من گفتید. یادتان می آید؟

اینروزها جای خالی ِ من، در من، بسیار هویداست. چشمهاتان هنوز جان دارند. میدانم. دستی به سر و روی آرزوهایم بکشید. تا مثل خنده هاتان به طعم گیلاس، شیرین شود من در من ِ خود. این روزها خط ِ لبخندم را، نامتان نفس میبخشد. بروید به آنروزها. بروید و امیدهای جامانده را بیاورید بگذارید در کوله ام. خالیست کوله ام.

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

" آی آدمها که در ساحل نشسته، شاد و خندانید..."

اینجا دخترکی دبستانی، خجالت میکشد بگوید بابایش چکاره است. آخر بابای بغل دستی اش، ماشین ِ گنده دارد و بلد است کامپیوتر درست کند. بابای این، حتی موتور هم ندارد. او کیفش عکس باربی دارد. صورتی است. حتی قمقه اش صورتی است و عکس خرس دارد. کفشهایش خیلی قشنگ است. کفشهایش سه تا خط سفید دارد و کنارش با انگلیسی چیزی نوشته. میگوید من کفشام باید حتما دیدس؟ اودیس؟ سادید؟ نمیدانم... اسم مارک کفشهایش خیلی سخت است. دفترهایش هم از آنهاست که شکلهای قشنگ قشنگ دارد. بعد سیم هم دارد دفترهایش. خیلی باکلاس است...

اینجا پسرک نوجوان دور از چشم مادرش، سیگار کشید. پسر همسایه، با آن ساعت گنده ی دستش و زنجیری که به گردن دارد و یقه اش باز است، جلوی بچه های کوچه نفله اش کرد. به او گفت: پسر تو بابات همیشه لباساش کثیفه، بو عرق میده، خفه نمیشین؟ و پسرکان همه خندیدند. با آن صدای گوشخراش ِ دورگه شان.

نوزاد اوستا... مریض به دنیا آمد. باید برود اتاق عمل. باید رگها و مویرگهای بسیاربسیاربسیار ظریف و ناآشکارش را برید و دوخت. باید کله اش را و پشتش را جوری شکافید که خطی نخورد به رگهاش. البته که بسیار هم پول میخواست. و نوزاد کوچک، از کمر به پایین فلج است و زندگی را تجربه خواهد کرد...

... زنی ست پا به ماه. نمیگذارند استراحت کند. مجبور است هی در کوره خانه جان بکند. مادرش میترسد نوه اش مرده به دنیا بیاید. دامادش که پول ندارد وقت هم ندارد دخترش را ببرد سونوگرافی. دامادش هم جان میکند و موهایش سفید شده است. و من در دلم میگویم خدا کند مرده به دنیا بیاید... و میدانم خدا مرا نمیبخشد.

کارخانه ی... پول نمیدهد. حقوق میدهد اما سرماه نمیدهد. چندین ماه میگذرد میدهد. پول کم میدهد. مینشینند به اعتراض. فحش، فریاد، اخراج، تحقیر، بیکاری، بی پولی، سیگار، اعتیاد، دزدی، حراج، تاراج، خودکشی.

... را به زندان آمیخته اند. پول نداشت. فریاد زد. الان خون ِ خودش را میدهندش بخورد جای نان. و در یک اتاق بی نور و بی آفتاب و بی پتو و بی فرش دارد انگشتش را میپیچاند به هم و هی دارد جان به کف میرساند که امشب، که امروز، زنم بچه هایم چه خوردند؟ پول ِ نداشته را از کجا می آورند؟... و آنهای بزرگ هم نشسته اند جوجه کباب نوش میکنند با نوشابه و سوپ و سالاد و مخلفات. و روی مبلمان خانه شان چیپس میخورند و میوه میخورند و GEM tv میبینند. خوب هم از اخبار دنیا باخبرند. اما بی خبرند.

اوستا... از بالای ساختمان افتاد و مُرد. 

 ... روی پشت بام خانه ای قیر میریخت. قیر ِ گرم، روی دستهای خودش ریخت. سوخت. خیلی سال پیش .

 دوستان ِ من خیلیهاشان درس نمیخوانند. پول ِ باباهاشان کم آورده...

اینجا خیلی دردها از جانند. جان دارند.

11/اردیبهشت

                                             

 

+     صبحی سلیمی 

  دو پُست.

 

خاك بر سر اين شهر لعنتى، كه خونم را ميمكد؛ دم به ثانيه.


جای ِ زخم ِ بند ِ دوم ِ انگشت مردى، و جای ِ زخم ِ دولبه ى پايانه هاى انگشت شصتش،مرا ياد طفلى مى اندازد، كه از دوچرخه اش افتاد و زانوانش زخم شد، و گريست. و خنده هايش، همانجا، روى جدول پياده رو دفن شد.


كودكى من، ميان جاى همين دو زخم، تداعى شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

198

" مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست / جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست "

 

 سرم را که مچاله میکنم به دور خودم،

زنی میشود شکل ِ پیری ام؛

که جوانیش را باخت به من.

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

" آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی که بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ و چرا نیست؟ ..."

 

زنی،

موهایش را سفت میپوشاند زیر روسری قهوه ای زشتش،

و من را، همین بهار، همین سبزگاه، همین ماه، فراموش میکند.

و نمیداند که دستهایم، لابلای انگشتان ِ مردی یخ بست،

که جای زخم بند دوم انگشتش را دوست داشتم.

و باز کودک ۹ ساله اش را سیلی میزند که شلوارش را در کوچه، خاکی کرد.

 

و من خنده هایم،

پشت ِ زنانگی ِ نحیف قلبم  میلرزند

از درد... از خشم...

و بهار مرا با خود میخشکاند. و من زخم عمیقم را مدتهاست که بار بسته ام به روی شانه های سنگینم.

...

طاقت شب به سر رسید و

قوس چشمانم را گذاشت زیر ِ درخت گیلاس،

که این بهار

آخرین دیدار من و شکوفه های سپیدش بود و

طعم شیرینشان به دهانم نمیرسد

دیگر. هرگز.

طعم شیرین چار عدد گیلاس سرخ،

و خنده های دخترکان کوچکم به تقسیمشان...

 

زنی ... مرا همین ماه فراموش میکند.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

" سرزمین من دردمند بی دوایی..."

 

شانه هایم را که لخت میکنم،

و میدهم آفتاب بخورند،

مهره های گردنم،

تیر میکشند از درد.

و من فرو میروم در باد،

در یک چای ِ لیوانی ِ تلخ و داغ،

و جهالت ِ مردی که از پشتِ شیشه ی عینکش،

دید میزد قدمهای خسته ام را،  پریروز در خیابان شلوغ شهر.

و فرو میروم در صدای خش خش ِ جاروی ِ زنی که هر صبح حیاط کوچک بی حوضش را نوازش میکند.

و فرو میروم در خنده های دخترکی که رازهایش پیش من امن ماند، اما...

خودش امن نماند.

 

من یک شال که می اندازم روی شانه هایم،

( و موهایم را باد میبوسد،

و پاهایم را جمع میکنم دور دستهایم و

چانه ام را به زانوانم سفت میچسبانم،

و حرف به حرف

زل میزنم خطهای کتاب درسیم را

و هیچ نمیخوانم، )

من فکر میکنم به تنهاییهای مردمان این دیار

و خستگیهاشان

و فکر میکنم به کفشهای خسته و لعنتی ِ نزدیکترین دوستم،

و چرخهای پرصدای زنی تنها، که ویلچیر ِ لعنتی اش میکشاندش به دور این زندگی ِ پر رنج.

و بعد که فکر میکنم به عاشقانه های سوخته ام،

خنده ام میگیرد.

از جنونم، از اشکم، از بیخوابی و فریادهای مانده در گلویم خنده ام میگیرد.

میخندم.

بسیار میخندم.

میان ِ دود سیگاری میخندم لابلای انگشتانم  در دامنه ی کوهی کوچک...

و به همان حال خندیدن، مسیجی که عمویم فرستاد و گفت:

" کتابی که خواسته بودی رسید. "  

و کبریتی که به سختی روشن میشود ... باد می آید.

همین دیروز...

 

و زخمی، هر ثانیه عمیقتر میشود در جانم.

عمیقتر ... بیصداتر...

حسی و دودی، آویزان میشود به چشمهایم.

 

+     صبحی سلیمی  | 


 

دهانم طعم ساندویچ بوگندو و بدمزه ای میدهد هنوز،

که با او نخوردم.

و 

من

اینجا 

سرگشته 

روی پلکانی از غربت

دلم خودکار بنفشی میخواهد

که خطی بنویسم از خدا

و جنگی که هرگز پایان نمی پذیرد.

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

به الهام و انگشتانِ ظریفش که میلغزند روی کیبورد، روی گوشی؛ هرشب. و لالایی میخوانند چشمانِ خیسم را تا جان ندهم به مرگ. و بخوابم.

 

اصلا ميدانى الهام؟
من الان، همين لحظه، در همين بعدازظهر گرم بهار، با اين باد لعنتى كه ميوزد و هى موهای شکسته ام را پريشان ميكند، و روى اين تك پله ى حياط، زیر ِ شکوفه های گیلاس، در اين شهر ِ سخت جدامانده از من، دلم تو را خواست.
يك گوشى و يك اينترنت ِ كم سرعت مجال تو را داد به من فقط.
ديگر كافينت لعنتى دور ميدان، وقت نداشتم برسمش.
اصلا ميدانى؟
دلم در اين لحظه، چقدر خواست ماماى من هم باشد اينجا و بخندد.
اصلا ميدانى ميان گير و دار اين همه آدمهاى رنگارنگ، اين گردنبندم را چقدر دوست دارم كه همه ميگويند دربيار از گردنت. و کسی نميداند حسى كه من به اين شكل ِ هندسى ِ ناموزون ِ زيبا دارم، چقدر عميق است.
اصلا ميدانى ؟
من اين باد بى سرزمين را بسيار دوستتر ميدارم از مردى كه به سخره ميگيرد تمام عاشقانه هايم را و اين صداى اذان عصر برايم دلچسبتر از صداى اوست كه هى نفهميد عشق يعنى چه و زندگى با كدام قلم نوشته خواهد شد و درد اصلا پايان نميپذيرد كه او مرهم میداد و میگرفت و ...
من اين صداى موسيقى عروسى را ( كه از چندكوچه بالاتر ما از تالارى مى آيد ) كه صدايش با اذان قاطى شده را دوستتر ميدارم از عروس و دامادى كه اصلا نميدانند براى كدامين عشق آنجا نشسته اند و ثانيه به ثانيه، لحظه ها  ميشمارند تا به شب رسند و به آغوش بكشند همديگر را.
 
گاهی میشود خوابید بی دغدغه. بی پریشانی. اما نمیشود الی. بی دغدغه، بی پریشانی نمیشود زیست. نمیشود بی آشوب دستها را گره زد به هم تا افقی روشن.
باید رنج داشت. باید درد کشید. باید از تمام عاشقانه ها دور شد. باید از تمام دوستت دارمها گریخت. باید از صدای آرام ِ او در شبهای تنهایی گذشت. باید از ریختن اشکها به روی شانه هایش گریخت. باید از خود گریخت تا به افق رسید.
صبرم را عجین کرده ای با قدرتم. اما الی جان ِ من ...
گاهی شکستن لیوانی، که لیوان خودم هم باشد، ضعیفم میکند.
گاهی آوار شدن خانه ای، به زلزله، ضعیفم میکند.
گاهی درد مهره های گردنم جان به کفم میرساند.
گاهی دردودلهای دخترکی برای گوشهای من، مرا خیلی دردمند میکند.
گاهی مرگ آدمی، مرا میرساند به انتها.
گاهی صدای تق و تق شیشه ی خانه ای، مرا به جنون میکشاند.
گاهی کبودی ِ  چشم ِ  زنی، مرا ضعیف میکند.
گاهی گاهی گاهی...
 آنوقت وا میروم. آنوقت دلم خدا را دوست ندارد.
گاهی تنهاییهای عمیقم، مرا دیگر به درد نمی آورد. خشمگینم میکند. رگ گردنم را درد می آورد و دلم میخواهد یک رودخانه باشد و یک کوه و یک بالش، که به آرامی سر بگذارم و نگاه کنم تمام آسمان را.
 
این روزها الهام دلم سخت هوای رفتن دارد. از همانها که میدانی. از همانها که تو را هم میسوزاند. از همانها که مامای تو به ماندن پایبندت کرده و اما تو دلت نمیخواهد. یادت می آید؟ یادت می آید دلم را ریش ریش میکردم برایت مسیج میدادم؟
یادت می آید پنجشنبه ای که نجاتم دادی؟
من الان، همین لحظه، همین شب، نیاز دارم که نجاتم دهی دوباره.
 
 
اصلا ميدانى؟
 من تورا ميستايم دخترك قصه هاى عاشقى...
 
۲۰ و ۲۳ فروردین هزار و سیصد و ۹۳
 

 
+     صبحی سلیمی