يك كوه آنجلس ميخواهم. سيصد سال بيارامم در آن. دريغ ... قديس نيستم.

 

 

 

+  پنجشنبه نهم مرداد 1393 1:14  صـُبحی سلیـمی 

 

مگر ميشود خوابيد؟ وقتى تمام ِ تَنَت قِـى ميكند. مگر ميشود پلك روى هم گذاشت؟ وقتى ميسوزانَدَش، غم. مگر ميشود خدا را بغل كرد؟ وقتى پنجره، شيشه دارد. مگر ميشود خسته نشود آدم؟ وقتى همه چيز شُعار است. و شعور لاى ِكتابهاى خاك خورده تعفن گرفته و شِـعر، دارد پير ميشود. ميميرد.  شب صداى باد به گوشم ميپيچد و پچ پچ كنان ميخندد و به تمسخر ميگيرد وجودم را، كه دارد از من ميگيردش. يك ناله، يك لرزش، يك اشك، ميتواند شب را صبح كند. اما هيچ دردى، درمان ندارد. و هى دندانها به جگر گذاشتن، آدم را از پا درمياورد. 

خواب، نميبَرد مرا، بى چشمهاىِ "او"يم. كه نيست نگاهم كند تا بياسايم دَمى. "او"ى ِمن، خواب است. و از من... رنجور. دارد از پا درميايد. و من حس فلسطين دارم، كه پانسمان نميشود  و صهيونيسم الاغ، از كجا پيدايش شد، نميدانم. و حس ِ خاك ِ غارت شده ى عراق و سوريه دارم.  اين زخم دارد مرا هم از پا درمياورد. وقتى مانده ام لاى ِوحشيگريهاى ِمكّارانه ى آدمها. انگار "زرقاوى" از خاك جَسته است، آمده دهانم را گرفته و گلويم را دَريده و دوباره رفته است تا بميرد.

باز هم اذان ِصبح به گوشم ميپيچد... و مرگى ديگر.

همين نيم شب ساعت پنج و سه دقيقه ى AM به وقت ِبانه

 

+  چهارشنبه هشتم مرداد 1393 5:1  صـُبحی سلیـمی  | 

 

 

 

 اینجا لغزید از دستم. میگذارمش باز.

 

 

 

+  یکشنبه پنجم مرداد 1393 22:4  صـُبحی سلیـمی