خداوندگار، مهربانتر از مادر و پدر آدمی ست. 

خداوند ِ مهربان، روزی مخلوقات عزیزش را، به آغوش گرم  ِ خود، باز میبَرَد. 

خداوند ِ مهربان، صبوری میدَهد، حال ِ ویران ِ بازماندگان را.  اوست، که باقی و ماییم که فانی.

 

 

امشب، شب ِ از دست دادن ِ دیگری بود. دُرُست پنج روز قبل از اولین سالگرد ِ نبودنت. 

امشب ، بابا، حال ِ همان شب را داشت. عمه، حال همان شب را داشت. حال ِ همان سه شنبه ی ِ رنجبار. همان تنهایی ِ پُر از اندوهشان در سنندج. و همان غریبانگی ِ پُر از استیصال در راهروهای ِ بیمارستان را.  

و من، حال ِ پسر ارشدش را داشتم، که دُرُست همان روزی که مادرش به خدا پیوست، برگشت بانه. دُرُست مثل همان سه شنبه ی رنجبار، که من برگشتم بانه، و تو به خدا پیوستی.

 

انا لله و انا الیه راجعون. 

روحش قرین رحمت باد. 

 


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش, ز ن د گ ی
+  ۹۴/۱۱/۱۶   صُـبحى سليمى  | 

 

 

موهاى ِ يک زن، آخِرين سِلاح ِ اوست، در مقابِلِ زندگانى. 

 وقتى تيرِ خلاصِ موهاش را كشيد، زندگانى ميخَندد و زَن، ميميرَد.

 

 

  


برچسب‌ها: یک زن در جان ِ من
+  ۹۴/۱۱/۱۴   صُـبحى سليمى 


یادم می آید، دبیرستانی که بودیم، یک دختر همکلاسمان را هر روز به دفتر مدرسه احضار  میکردند. چرا؟ چون پنکک به صورتش مالیده بود. خانمهای مدیر و ناظم هم لطف میکردند و صورتش را با پایین مقنعه اش پاک میکردند. او هم زنگ آخر، وقتی همه وسایلمان جمع میکردیم تا برگردیم خانه، جَلدی میرفت دستشوییهای مدرسه و پنککش را سریع میمالید به صورتش و سریع از در مدرسه خارج میشد. یا همان سر کلاس این کار مهم را انجام میداد و در میرفت. یادم می آید یکی از بچه ها، ابروهایش، خدادادی  کمانی و  باریک بود. یکروزی خانم درس تعلیمات دینی، که  دست برقضا بسیار هم مذهبی بود، احضارش کرد و حکم صادر میکرد که الا و بلا تو ابروهایت را دستکاری کرده ای. دخترک بیچاره پوست بالای چشمش کنده شد از بس پوستش را میکشید و قسم میخورد که ابروهایم همین شکل است. آن سالها،سالهای غریبی بود. تعداد خوشتیپها و عشقهای به آرایشِ مدرسه خیلی کم بود. همه زشت بودیم. همه ابرو داشتیم. همه لباسهای گشاد و مسخره داشتیم. مثلا اگر پسری دلش برایمان غنج میرفت، باید روزها دنبالمان میکرد از دم مدرسه تا خانه. موبایل که نداشتیم. اینترنت که خیلی کم بود. ( شهر ما هم که جزو شهرهای بسیار محروم و اینترنت بسیار نایاب و محدود. خیلی خیلی تعداد کمی از یاهو مسنجر خبر داشتند.) . گاه گداری تلفن خانه را برمیداشتیم و اندکی حرف میزدیم. قرار؟ چه قراری؟ خیابان. و نگاه.  یا کوچه و چند دقیقه حرف. آنروزها خیلی چیزها صمیمی بود و قشنگ. حتی ابروها و سبیلهامان.

الان همه چیز فرق کرده است. دخترها همه خوشتیپ. خوشکل. موهای رنگ شده. آرایش کرده. راهنمایی اند. دبیرستانند. دانشجون. پسرهای زیادی میبینیم که ابرو ورداشته، ماشینهای باباجان زیر پا، یا باباجان برایشان ماشین جدا میخرد، شلوارهای فاق کوتاه، دست و گردن پر از دستبند و انگشتر و  زنجیر و ریش و سبیلهای مدل دار و موهای مدل دار  و ...

حالا از اینها گذشته، الان :

- فلانی سوشل فرندمه.

- این؟ این داداشی جونمه.

- این آبجیمه.

- این داداشمه.

- این سایبر سکسمه.

- اینو عین خواهرم دوس دارم.

- این؟ هههههه . این بابا همکلاسیمه. ای بابا.

- فک کنم اینو دوست دارم. 

- این تو فیسبوک باهاش آشنا شدم. فقط حرف میزنیم.

- این؟ اِ... اِ... این فقط سکس پارتنرمه. اصن بحث عشق و عاشقی نیس.

- این تو اینستاگرام آشنا شدیم. خیلی عکسای قشنگ میذاره. فقطم با دایرکت حرف میزنیم. شماره همو نداریم. البته فعلا. ببینیم چی میشه.

- این فقط از طریق اینستاگرام حرف میزنیم.

- این زاپاسه بابا. ههههههه.

- این از یه گروه بود تو تلگرام.

- این از یه گروه دیگه.

- بابا فقط حرف میزنیم.  چیه مگه؟ یه کم روشنفکر باش.

.

.

.

.

اینروزها همه چیز عوض شده است. آدم ها حتی عشق را هم عوض کرده اند. اینروزها معنی روشنفکر بودن هم فرق کرده است. اینروزها همه را سرگرم این مجازیها کرده اند، تا همه در خفا و مسخ شدگی بمانند و هیچکسی هیچ اعتراضی نکند. اینروزها همه ی روابط رنگ عوض کرده اند و آدم اصلا نمیفهمد چه گوهی با چه کسی میخورد.

و اما... زنان. این زنان درد من شده اند. این زنان که بسیار راحت، بردگی های تکنولوژیکی و رسانه ای را با آغوش باز پذیرا میشوند و هیچ نمیپندارند که پشت این پذیرایی، چه ها نهفته است. چه ها بردگی. چه ها حقارت. چه ها ظلم. چه ها حقوق بلعیده شده. چه ها...

راستی نسل آینده در کدامین مسخ شدگیها و کدامین پذیراییها، قرار است غرق بشوند؟ کسی هست که از غرق شدن نجاتشان دهد آیا؟

 

زندگانی بسیار دور خورده است. و پیچیده ایم به هم، بسیار.

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان، از پدرم است.

 

 

 


برچسب‌ها: گاهی باید خودت را بالا بیاوری
+  ۹۴/۱۱/۰۴   صُـبحى سليمى  | 

 


زن، موجود پیچیده ایست. عشق را دوست دارد. همسرش را دوست دارد. بچه هاش را دوست دارد. خودش را به پای شوهر و بچه هاش میسوزاند. آرزوهاش را دفن میکند در قلبش. همه ی توانش را خرج میکند برای شوهر و فرزند و خانه. نق نقهای بچه هاش را میریزد درونش. غرولندهای شوهرش، عصبانیتهای شوهرش، خستگیهای شوهرش و ... را فرو میکند توی قلبش. پیر میشود. چروک میشود رخساره اش. دستهاش لرزان میشود. آرایش نمیکند. لباسهای رنگاورنگ نمیپوشد. چشمهاش کمسو میشود. کم نور میشود. افتاده میشود. دیسک کمر میگیرد. واریس میگیرد. دیسک گردن میگیرد. موهاش سفید میشود. خمیده میشود. اینها زنهای فداکاری هستند. زنهایی که  اگر به جنگ میرفتند، شهید میشدند. قطعا.

این زنها، شهید زندگی اند. شهید آرزوهاشان. و شهید جوانیشان.

اما در مقابل، زنهای دیگری هم هستند، که عقیده دارند نباید شهید زندگی بشوند. چراکه برای ایجاد یک زندگی سودمند، قطعا باید مادری سودمند باشد، نه مادری ایثارگر. قطعا باید مادری باشد که فرزندانش را قوی بار بیاورد و مستقل. باید فرزندانش را طوری بار بیاورد که همه اش مامان، دم ِ دستشان نباشد. باید طوری باشد که بچه هاش بفهمند، مامان، انسان است، آرزو دارد، هدف دارد، شادی میخواهد، لباسهای رنگی رنگی میخواهد، موهای زیبا و بلند و خوشرنگ میخواهد، مامان، زندگی میخواهد.

اینجور زنها، خیلی دیر، طرف مقابل خودشان را پیدا میکنند. خیلی دیر پیدا میشود مردی که با کسی هم قدم شود که نامش را انسان بداند. و حقوقش را انسانی بداند. خیلی دیر می آید، مردی که بفهمد، اینجور زنها، زندگی هیجان انگیزتر و شادمان تری میتوانند به خانه ببخشند.

اما مردهای ما، زنهای نوع اول را دوست دارند. چون زنهای نوع اول، همه ی زندگی را در شوهر و فرزند خلاصه کرده اند. اگر حقوقشان را کِش بروند و زیرپا بگذارند، دَم نمیزنند. اگر هر ناعدالتی در حقشان بشود دَم نمیزنند. اگر حتی تحقیرشان هم کنند دَم نمیزنند. خیانت هم بهشان بکنند دَم نمیزنند. با یک قهر چند روزه یا چند ماهه و کلی اشک ریختن و افسرده شدن و آسیبهای جدی روانی، شوهرشان را میبخشند، بخاطر بچه ها!!! و هزاران دلیل دیگر.خُب؟ مردها چرا همچین زنهایی را دوست نداشته باشند؟ اما زنهای نوع اول میدانند که ازدواج ( شوهر و بچه ) ، تنها، شعاعی از دایره ی زندگیست. اجازه نمیدهند به تحقیر شدن، به پایمال شدن حقوقشان. به خیانت و به هزاران بی انصافی دیگر. اینجور زنها الباقی شعاعها را نمیبخشند به محکوم شدن به شهادت در زندگی. چرا که میدانند مقابلشان، قاضیهای بسیار بسیار ناعادلی قرار دارد.

  

 


برچسب‌ها: گاهی باید خودت را بالا بیاوری, یک زن در جان ِ من
+  ۹۴/۱۱/۰۱   صُـبحى سليمى 

 

 

گاهی یک آدم گستاخ و لجباز و کله شقی مثل من، یکهو به قعر چاه فرو میرود. بعد گیر میکند. به زمین و زمان فحش میدهد. بعد نمیداند چگونه باید خودش را بالا بکشد به تنهایی.

اما میداند که آنقدر لجباز و گستاخ است که حتما باید بالا بیاید. و بالا بیاورد هرآنچه را که او را به چاه کشاند. و عشق نیز، حتی. 

 

 


برچسب‌ها: گاهی باید خودت را بالا بیاوری
+  ۹۴/۱۰/۳۰   صُـبحى سليمى 

 

وقتی به کودکیهام برمیگردم، بعضی چیزها یادم می آید. مثلا شعر های ِکتابهای ِدرسی را حفظ کردن، قشنگ خواندنشان، حس گرفتنهای ِکودکانه برای خواندنشان، روی پاهای ِعَمو نشستنها و گوش دادن به کتابهایِ کوردی خواندَنَش، نوارهای ِکاسِت ِعمو را ور داشتن و از بـَر کردن آهنگهای کوردی. و بلند بلند خواندن آوازها. و حس گرفتنهای ِ جلوی آینه. کمی بزرگتر که شدم، یعنی مرز کودکی را هنوز رد نکرده بودم، که یک چیزهایی درونم میجوشید. مثل هنر را دوست داشتن. نقاشی را دوست داشتن. شعر را دوست داشتن. آواز را دوست داشتن. باران را دوست داشتن. قدم زدن را دوست داشتن. زنگهای انشا را دوست داشتن. کلاس فارسی را دوست داشتن. آرزو کردن برای اینکه خانوم معلم بگوید صُبحی بخوان این درس را. و ...

چند سال قبل از اینکه کشف کنم این دوس داشتنها یک جور نیاز است در من، آهنگهای نوارهای کاست عمو را روزی هزاربار گوش میدادم. و خودم هم هی آوازها را از بر میکردم. آوازهای " کریم کابان" جزو همان آوازها بود. همان روزها. همان حسها. همان دوستداشتنهای هنر. همان عشق ورزیدنها به جهان. به زندگی. به آسمان. به زمین. " کریم کابان" را وقتی که کودک بودم، شناختمش. و با صدایش لحظه ها گذراندم. و شعرها شناختم. روزی از همین روزهای همین هفته بود که یکی از آوازهاش را، که آنموقعها از بَر کرده بودم، پس از گذشت چندین سال، هشت بار پشت سر هم گوش دادم.

" کریم کابان"  جزوی از کودکیهای من است. " کریم کابان" پرکشید. خُدایَش به همراه.  

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان، از فروغ است. 

 


برچسب‌ها: ز ن د گ ی
+  ۹۴/۱۰/۲۵   صُـبحى سليمى 

 

تمام شد. همه چیز یکجایی باید تمام شود. شهری که دوستش نمیدارم را دارم جای میگذارم. با کوله ای از اشک. از غربت. از تنهایی. اینجا پُر از لحظه های ناب ِ تلخی بود که میتوانست خوب باشد. میتوانست حرفهای همدیگر را بفهمیم. میتوانست حتی عشق، جور دیگری تمام شود. یا اصلا جور دیگری شروع شود. یا اصلا شروع نشود. یا اصلا تمام نشود. عشق میتوانست نقاشی بشود. شعر بشود. لبخند بشود. لحظه ها، اینجا، تلخ بودند و غریب. حسرت بودند و انبوه. حرفها بودند و نفهمیدنها...

اینجا میتوانست صبحها با یک رژلب قرمز شروع شود و شبها با لبخند به خواب رفت.

این شهر را انداخته ام روی دوش خیابانی که قدمهامان را میشِمُرد. در گرما. در سرما. پاییز. بهار. این خیابان ته کشیده است. باید ته میکشید. این خیابان تحمل رویاهای مرا نداشت. تاب رویاهای تو را نداشت. روزگاری باید به شادی دعوت بشوم حتما. انگار سهم من از دنیا، عشق بود بی آنکه عاشقی در کار باشد و در راه.

سکوتِ سهمگین دلم، در این واپسین لحظات، نمیدانم چطور این شهر را روی سَر مردُمانش خراب نمیکند. یا اصلا چرا مردُمانش؟ چطور آوار نمیشود بر سَر  ِ ثانیه های ِ مشقت بار  ِعشق بار  ِ تــُهی از عشق؟

اینگونه است آدمی فرزندانش را به قربانگاه میبَرَد. اما خداوندگار، هیچ گوسپندی نمیفرستد به جایــِشان. تا به جای اسماعیلهامان، خون اندودشان کنیم. فرزندان ما رویاهامان هستند. و رویاهامان عشقهای فرجام نیافته ای که سخت آشوب میکنند تمام قلب ِ آدمی را. عشقهای ِ فرجام نیافته ای که روی سرمان آوار میشوند. و تکه ای از وجودمان زیر آوار میمانَد. برای همیشه. و از دست هیچ امدادگری، هیچ کاری ساخته نیست. تنها، آدمی، باید دردش را حس کند، تا بمیرد. و عاشق شُدنهای ِ احمقانه اش را بسپارَد به مدادی که روی کاغذ میکِشاندَش.

خداحافظ این شهر. خداحافظ  این عشق. این خاطرات. این من. این تو. این زندگانی. خداحافظ.

اتوبوس حرکت کرد. بدونِ هیچ مسیجی از جانِبَت. اتوبوس حرکت کرد و شیشه اش، پناه ِ اشکهای ِ بی مهابایم.

  


برچسب‌ها: معاشقه ی من و جاده, فانی ِ خیالم, گاهی باید خودت را بالا بیاوری
+  ۹۴/۱۰/۲۴   صُـبحى سليمى 

" ایرانی به مقدار زیاد میتواند عواطف و هیجانات خود را مکتوم نگاه دارد؛ از چهره اش هیچ معلوم نیست که در درونش چه میگذرد. همه آنها مانند لوح سفید هستند. ایرانی میتواند مدتها خشم و ناراحتی را در خود مخفی نگاه دارد. تا لحظه ی مناسب برای تسویه حساب و انتقام فرا رسد. وی که از هر صاحب مقامی نفرت دارد میداند که چگونه در برابر هرکس سر فرود آورد. دوست دارد میهمانی بدهد، فرودست ترین نوکران نیز حاضر است تمام حقوق ماهانه اش را صرف یک پذیرایی از دوستان کند. لعن و نفرینها و فحشهای ایرانیان نیز از ممیزات آنهاست. معمولا هدف فحش، شخص نیست. بلکه خانواده او، بخصوص پدر، زن، یا قبور گذشتگان وی است.. زیرا برحسب مفهومی که زندگی خانوادگی دارد، فحش به خانواده بسی ناگوارتر از دشنام به فرد مخاطب است."



سفرنامه ی پولاک / یاکوب ادوارد پولاک / ترجمه کیکاووس جهانداری.

اقتباس از: مقدمات جامعه شناسی / دکتر منوچهر محسنی.


(دکتر پولاک پزشک مخصوص دربار ایران در فاصله سالهای 1851-1860 میلادی در ایران میزیسته است.)
 


برچسب‌ها: یار مهربان
+  ۹۴/۱۰/۰۹   صُـبحى سليمى 

 

دستهایم را نَشُسته ام.

از عصر که آمده ام.

بوىِ تو را گرفته ام. دَستهایم باز، خالى ماندند. 

 


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل, فانی ِ خیالم
+  ۹۴/۱۰/۰۹   صُـبحى سليمى 

 

عجیب است. آدمی میمیرد؛ اما نفس میکشد.

آدمی نفس نمیکشد؛ اما زنده است. 

 


برچسب‌ها: ز ن د گ ی
+  ۹۴/۱۰/۰۵   صُـبحى سليمى 


دیروز یک جای کوچه، ایستادیم، و خواستیم خداحافظی کنیم. دست هم را گرفتیم. روبوسی کردیم. بعد هردو باهم، انگار مدتها بود منتظر همچین لحظه ای بوده باشیم، همزمان همدیگر را تنُد بغل کردیم. گریه کردیم. در کوچه. گریه کردیم.

میبینی چه شده ایم؟

هنوز باور نکرده ایم. باور که نمیدانم... فقط پذیرفته ایم که نیستی. باید بپذیریم. اما چه کنیم؟ زخمِ دلمان، هنوز باز است. باز است. باز است. 

 


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش
+  ۹۴/۱۰/۰۳   صُـبحى سليمى 

 


"شەوی یەلدایە یا دەیجورە ئەمشەو

کە دیدەم دور لە تۆ بێ نورە ئەمشەو"*

 

پارسال یلدا بود. تو بودی. دوربین بود. خانه گرم بود. تو بودی. تو بودی. تو بودی. جمع بودیم. هرچند که میدانم دلت میخواست چند نفر دیگر هم باشند. اما خب نمیشود که باشند. میدانم دلت میخواست مریض نبودی تا دلمه را خودت میپیچیدی. و انار را برایمان دان میکردی.

امشب یلداست اما تو نیستی. من درس خواندم. کسی هم حال و حوصله ی شادی کردن نداشت.

یک چای میخورم و میخوابم الان. لیوانی و تلخ و داغ. اصلا یلدا به من چه؟ به ما چه؟ وقتی تو نیستی و تمام شبها، یلدایند. تمام روزها هم حتی.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* نالی 

 


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش, پاییزِ جان
+  ۹۴/۰۹/۳۰   صُـبحى سليمى 

 

آدمی را عشق نباید.

آدمی را خدا باید.

خدا که باشد، هوا خوب میشود.

حتی قبر ِتو هم، پُر از لاله هایی میشود که سُرخَند. و نَجیب.


دلم برایت بسیار تنگ است. بسیار بسیار. 

 



برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش
+  ۹۴/۰۹/۳۰   صُـبحى سليمى 


 

دوست داشتن خوب است. عشق خوب است. لبخند خوب است. خنده های ِ بلند ِ سرشار از  حال ِ خوب بودن، خوب است. هدیه خوب است. نسکافه خوب است. سیب زمینی سرخ کرده خوب است. پیتزا خوب است. آبگوشتهای ِ دور میدان خوب است. کبابی ِ دور میدان خوب است. بستنی خوب است. بلال خوب است. ذرت مکزیکی خوب است. گردنبند خوب است. شالگردن خوب است. تابلو خوب است. نقاشی خوب است. شعر خوب است.

اما...

صبوری، حد مشخصی دارد. تمام که شد، هیچ چیز خوب نیست. هیچ چیز. حتی چای خوردن در پارک. هیچ چیز خوب نیست. هیچ چیز.

تنها، قبر دایه است، که خوب است. دُرُست مثل وقتی که بود. و خوب بود زندگانی. 

 


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل, فانی ِ خیالم
+  ۹۴/۰۹/۲۷   صُـبحى سليمى 

 


خُب دیگر.

سَوایِ تمام  ِ خوبیها و بدیها، آدمی باید گاهی با خودش تنها بماند. مثل همان نُه ماهی که در زهدان مادرش تنها بود. بی آنکه بخواهد به جهان بیاید.

  

 


برچسب‌ها: پیله ای در پاییز ِ جان
+  ۹۴/۰۹/۲۱   صُـبحى سليمى 

تنهایى،

رنج عظیمى ست.

کمتر کسى بتواند تاب بیاورد. 

 

 


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۹/۱۸   صُـبحى سليمى 


میگویم دعوتت کنم به یک کافی شاپ. حالا شیک هم نباشد، اشکالی ندارد. قهوه ی اسپرسو هم نخوریم در این سرما و فقط یک نیمکت در پارکی باشد و یک بطری آب معدنی...  خب اسمش را کافی شاپ میگذاریم.

میگویم بنشینیم و به تصویر بکشانیم تمام روزهایی که در خیالمان پرسه میزند. من با شوق مینویسم و تو، نَرم نَرمک رنگش بزن. غروب که شد، تو برگرد خانه تان و من هم. بعد من چرکنویسها را مچاله میکنم ته ِ دلم، تا، کسی نبیند. تو هم دستهایِ رنگینت را بشوی. ما که میدانیم خطمان به هم نمیخورد. تو هم روزی خطی به کاغذهام کشیدی و رنگی شدند.

اما من دلم میخواست به دیوار بچسبانیمشان و دوتایی لبخند بزنیم.

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:  روزی از روزهای پارسال. 

 


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل, فانی ِ خیالم
+  ۹۴/۰۹/۱۳   صُـبحى سليمى 

اولین بار است با یکى از اعضاى خانواده در مورد تو حرف میزنم و میگریم. همیشه حرفت را میزنم. خاطره ات را میگویم. نامت را میبرم. اما دلتنگیم را، تنهایى و آوارگیم را همه اش را در خودم قاب کرده بودم. امشب ریختمشان برایش. حرف خوبیهایت را زدم. حرف چیزهایى که زندگى را یاد آدم میدهد. چیزهایى که یک زن قوى، بارَت مى آورد. چیزهایى که همیشه بعد از نبودنها، آدم یادش مى آید.

اما اشکها خودشان آمدند. باور کن نمیخواستم بیایند. آنهم جلوى کسى که نبودنت خیلى به روى شانه هاش سنگین است. نتوانستم قورتشان دهم. باور کن.

امروز هم در اتوبوس که هى گریه کردم و تو را و خدا را صدا میزدم، به شانه اى احتیاج داشتم اما، شانه اى نبود. شیشه ى اتوبوس بود فقط. کاش زمان به عقب برمیگشت...


جنت خداوندگار، مال توست. میدانم. 

 


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش
+  ۹۴/۰۹/۱۰   صُـبحى سليمى 


گاهی آدم  وارد دوستی با افرادی میشود که سالهای بعد میفهمد چه گندی به زندگانی خودش زده.

در هر صورت آدم در برهه ای از زمان، به نقطه ای میرسد که:

هیچکس و هیچکس و هیچکس آنی نیست که رُخ مینمایاند.

آدمی بایستی و بایستی و بایستی با تنی چند در شرایط خاص ِمحیطی و روانی زندگی کند ( به تمام معنا زندگی کند ) و بعد کسی را به دوستی برگزیند.

الباقی دوستیها، حیف است نامشان به دوستی بُرده شود.

 

اینها تجربیات ِ محض ِ اینجانب است و باور بفرمایید واقعیت ِ محض است. 

 


برچسب‌ها: ز ن د گ ی, فانی ِ خیالم
+  ۹۴/۰۹/۰۱   صُـبحى سليمى 

شب نبود. روز نبود. عصر نبود.

نمیدانم چه برهه ای از زمان بود؟ که از دستهایش لغزیدم. از دستهایم لغزید.

اما خوب میدانم حال من، در آن هنگام، خوب نبود.

و خوبتر میدانم، به من اجحاف کرد. و من نیز به خودم.

و خوبتر میدانم که استیصال، بند ِ نافم است، که آنقدر نپوسید تا فراموش کردند دورش بیاندازند.

و رجحان دارد بر تیرگی ِ خوابهام در ثانیه هایی از   ز ن د گ ی، که تو رفته ای و او هم نیست. 

 


برچسب‌ها: ز ن د گ ی, تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۸/۲۶   صُـبحى سليمى 

یک وقتهایى آدم دلش میخواهد از سر و کول زندگى بالا رود. روى شانه هاش بنشیند. زندگى با او بخندد. مثل بچه هاى دوساله با آدم بازى کند. قلقلکش دهد و آدم بخندد.
آنقدر بخندد که غش کند بمیرد.
آدم گاهى شکل خنده هاى خودش از یادش میرود،
آنقدر که زندگى دوستش ندارد.
راستى، خنده ى تو چه شکلى است؟ 
  
 

برچسب‌ها: پاییزِ جان, ز ن د گ ی
+  ۹۴/۰۸/۲۴   صُـبحى سليمى 

از وقتی که مرا با حجم عظیمی از تنهایی جای گذاشته ای و به خدا رسیده ای، کم کم دارم میفهمم که انسانیت در این دنیا معنایی جز شکستن ندارد. شکستن دل. شکستن غرور. شکستن حرمت. شکستن...

آدمها خیلی بیرحمند. تا می آیی باورشان کنی، گند میزنند به تمام وجودت.

و تو باز تنهاتر میشوی. آنوقت بیشتر و بیشتر عزمت را برای تنهاترشدن جزم میکنی.

بعضی از آدمها مدتهای بسیاری قبل از لحظه ی مرگشان میمیرند.

مثل من.
 

 


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش, تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۸/۱۹   صُـبحى سليمى 

ما آدمها، پولهامان را پس انداز میکنیم.

ماشینهامان را به بُت تبدیل میکنیم.  خطی اگر بخورد ماشینهامان، داد میزنیم سر ِ بچه مان که بلد نیستی رانندگی کنی.

لباسهامان را دوست میداریم. خوشکلترینهاشان را در کُمُد آویزان میکنیم برای یک میهمانی خاص. یک عروسی. یک تشریفات و مراسم آنچنانی نگهش میداریم که آنموقع بپوشیمش.

طلاهامان را، میگذاریم در صندوق تا مهمانیها و عروسیها و تشریفات قدم جلو بگذارند تا ما نظری بیافکنیم.

بیرون که میرویم رُژ ِلب میزنیم. ریمل میزنیم. رُژ ِ گونه میزنیم. ابروهایمان را مداد میکشیم. کِر ِم  میمالیم به چهره مان. موهامان را مُدل میزنیم. بعد خانه که آمدیم، چهره مان را میشوییم. موهامان را تند میبندیم و بیحالت. آنوقت باز هم تمام وسایلمان را در جعبه، در کمد جا میدهیم تا روزی دیگر.

همه چیزمان را میگذاریم برای دیگران. دیگران نگاهمان کنند. به به بزنند. چه چه بزنند. دیگران از آرایشمان، از لباسهامان، از طلاهامان، از ماشینمان، از کارخانه مان، از گوشیهامان، خوششان بیاید. خوششان نیاید. هرچیزی. فقط دیگران اهمیت دارند. و ما فراموش میکنیم و فراموش کرده ایم که در خانه، پدر داریم. مادر داریم. زن داریم. بچه داریم. شوهر داریم. بچه داریم. برادر داریم. خواهر داریم. فراموش کرده ایم همه چیز به صورت غیر مستقیم و ناآگاهانه در درون ما، در درون خانواده مان، نهادینه میشود. "ریشه میدَواند. رشد میکند. بزرگ میشود. و سایه میگُستراند." *  فراموش میکنیم و فراموش کرده ایم که فردا، کوچکترهامان، مثل ما میشوند. فراموش کرده ایم. باید عوض شویم. و راه ِ دُرُست ِ زندگی را بیابیم.

ما آدمها، همه چیزمان را نگه میداریم برای فردا.

و ناآگاهیم، که فردا... عزیزهامان برای همیشه از دستمان میروند. از زندگیمان میلغزند. و دلمان میپوسد.

فردا دیر است...


ـــــــــــــــــــــــــــــ

* این را، معلم ریاضى کلاس دوم و سوم راهنماییم، در دفتر خاطراتم برایم نوشت. دفترى که دُزدیدَنَش. و پیدا نشد. 

  


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۸/۱۹   صُـبحى سليمى 


یکجایى همه چیز تمام میشود.
یکجایى همه چیز از دست میرود.
یکجایى باید تنها بمانى.
از غم از دست دادن عزیزت که بزرگتر که نیست هیچ چیزى... هیچ چیزی.
یکجایى حتى دوستیها تمام میشوند، بى آنکه بخواهى.
این شبکه هاى مجازى گاهى خوب است. براى اینکه تلنگرى به روحت بزنند.
مثلا به تو میگویند فلانى تا نصف شب آنلاین است اما سراغى از تو نمیگیرد. بعد مثلا دوستت هم دارد. پخش شده در گروههاى بیخود مجازى.
مثلا به تو میگویند معشوقت آنلاین است. هى انواع و اقسام عکسهاى زیبا میگذارد روى پروفایلش. از آن عکسها که یک دانه هم از تو نگرفت، و هى نظرى به تو نمى افکند. حتى اگر گه گدارى پیامى بفرستى، چه با اکراه و تکبر جوابى میفرستد. تو هم مجبور میشوی هی شماره اش را دیلیت کنی تا عکسهایش را نبینی و بی محلیهایش را نیز. و غرورش را هم. عشقهای یکطرفه همینند دیگر. عشقهایی که زبانشان نامفهموم باشد، بالاخره جاده ی یک طرفه برمیگزینند و دست در جیب سردشان میروند پی خش و خش برگهای پاییزی ِ تنهاتر از خودشان. پیش او، تو گدایى. خورد شده اى و چرت. و تو بیصدا، بى آنکه هیچکس و هیچکس و هییییییچکس بفهمد اشک میریزى. وقتى او غرور را جور دیگرى معنا میکند و عشق را و تو را هم.

دوست داشتن خوب است. عشق خوب است. دوست خوب است. اما وقتى آدم هى از پشت خنجر خورد، نه دوست میدارد، نه عاشق میشود و نه دوست میگیرد.
بلک شدن هم خوب است. خیلى.
آدم یکباره و ناگهانى، به تمام حماقتش پى میبرد. یک شُک ِ عظیم و ناگهانى.
این شُکها، آدم را به ICU محتاج میکنند تا از هیچکس و هیچکس و هیچکس، هیچ خبری به دستت نرسد.

من در ICU یِ زندگانی ام به سر میبرم هم اکنون.

چقدر زندگی در سکوت، خوشایند است.

امتحانش بفرمایید. آدمها اصصصصصصلا آنگونه نیستند که رُخ مینمایانند.

باور بفرمایید.

  


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل, گاهی باید خودت را بالا بیاوری
+  ۹۴/۰۸/۱۵   صُـبحى سليمى 

 

دوست ِ خوب، بهترین نعمتى است که خدا میتواند به آدم بدهد. گاه گدارى غُرغُرهایت را میگذارى براى گوشهاى ِ دوستت.
گریه میکنى. حرفهاى ناامید کننده میزنى. به زمین و زمان فحش میدهى. و دوست، فقط گوش میسپارَدَت. بَغَلت میکند. پشت تلفن آرامت میکند. در این شبکه هاى مجازى برایت حرفهاى خوب میزند. و هیچ وقت خسته نمیشود از تو. از گِله هایت. از حرفهاى صد من یه غازت. از غُرغُرهایت. از هیچ چیزت. حتى وقتى میگویى قاطیم وِلم کن طاقت حرف زدن ندارم، قشنگ میداند که تو را باید رها کند. کمى بعد خودش سراغت را میگیرد. همان وقتى که یقین پیدا کرده اى که پناهگاه خوبى ست و میتوانى تکیه دَهى اش و ترسى از افتادن نداشته باشى. دوست، خوب است. میتواند ساعتها به اشکهایت گوش دهد و بى محلیهاى معشوقت را به تو، حتى، میگذارد روى شانه هاى خودش. دوست، زُلالیست که باید نوشیدَش به جان.
مادرش مریض است. دوست، غمگین است. زار میزند. براى مادرش دعا کنیم. تا دوست بخندد.
 

برچسب‌ها: بوی ِ ناب ِ دوست
+  ۹۴/۰۸/۱۴   صُـبحى سليمى 

از آن کیفهاى زنانه بدم مى آید. همانها که گنده اند. نگین دارند. خطهایی به رنگ طلایى دارند. دسته شان کوتاه است. یک جورى اند. همانها که مصنوعى اند و زنها را هم مصنوعى نشان میدهند. انگار در یک جعبه نشانده اندت. و دست و بالت بسته ست. همانها که دچار یک آداب رسمی ات میکنند. و یک جور چارچوب برایت میسازند تا یک خانم شکیل به نظر بیایى. البته تأکید میکنم که " فقط به نظر بیایى." همین. من کوله هایم را دوست میدارم. همانها که شکیل به نظرت نمى اندازند. اما راحتند. رَهایند.  خُل و چِل و دیوانه شاید به نظر افتى. تأکید میکنم که فقط " به نظر افتى." همین. این کیفها دست و بالت را باز میکنند. مثلاً وقتى که برف میبارد یا باران، میتوانى هر دو دستت را آزادانه بلند کنى و بپرى. میتوانى بِدَوى و خش و خش برگهاى پاییز را قشنگ حس کنى. کوله ها، صمیمیترین دوست آدمند. همه چیز را میتوانى دَرِشان جا دهى. حتى عکس پنهانى معشوقت را. بعد از کوله ها، کیفهاى یه وَرى را دوست دارم. همانها که دسته اش را از شانه ى راستت مى آورى و از زیر بازوى چپت رد میکنى و در پهلوى چپت، جا میگیرند. به اینها میگویم کج کجکیهاى عزیز.

آدم باید رها باشد. تا بتواند از دنیا، طبیعت زیبا،  از اکسیژن، از باد، از آفتاب، از برف، باران، تگرگ، سرما، گرما، قدم زدن، آسمان، زمین، کفشهایش و ... دستهاى معشوقش لذت ببرد. کیفهاى زنانه را دوست ندارم. آدم خُل و چِل به " نظر بیاید" بهتر است از اینکه شکیل " به نظر بیاید". شکیلها از دنیا عقب مانده اند.

باور بفرمایید. 


برچسب‌ها: یک زن در جان ِ من
+  ۹۴/۰۸/۱۲   صُـبحى سليمى 

اشکهاى دزدکى، شبانه زیر پتو، زیر دوش حمام، در اتوبوس، در سفرهاى تنهایى دوروزه، وقتى که تنها خانه اى، خلاصه هر جایى که بشود دور از چشم همه گریست، دردشان خیلى بیشتر است از اشکهایى که سرت روى شانه ى یکى باشد و پیراهنش، روسرى اش، بلوزش، را خیس کنى.

اشکهاى دزدکى، میشوند تنها پناه آدمى. و تمام ساعات دیگر از شبانه روز را، وانمود میکنى که خوبى...


من خیلى خوبم. شما به زندگیتان ادامه دهید. 


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۸/۱۱   صُـبحى سليمى 

آنروز که برگشتم خانه، باران میبارید.
اتوبوس تأخیر داشت. دو ساعت. من همش ترمینال نشسته بودم. اما بابا به من نگفت حالت خوب نیست. کاش میگفت. سردم بود در ترمینال. هى دستشویى میرفتم. بالاخره اوتوبوس خواست حرکت کند. بابا بازهم نگفت حالت خوب نیست. من رسیدم خانه. ساعت سه ظهر بود. بابا تلفن جواب نمیداد. یک ساعت بعد یک مسیج کوتاه فرستاد. رفتم مهمانى بزرگ. بابا باز هم تلفن را جواب نداد. مسیج دادم. راستش یادم نیست این مسیج را جواب داد یا نه؟ آنتن گوشیم پرید. شب شده بود. آنتن گوشیم هى پریده بود. میخواستم فردا دوباره برگردم پیشت. من نمیدانستم ترکم میکنى یکباره. نمیدانستم. فکر میکردم نهایتا دو روز دیگر بیمارستان باشى و با هم برگردیم خانه. چرا رفتم آنروز؟ چرا کنارت نبودم آنشب؟ چرا؟ واى بر من ِ لعنتى. یهو تلفنى به مهمانى شد و بازگشتیم خانه. دلم ریخت. آمدیم خانه و شایان گفت، رفته اى. و من زار زدم زار زدم. لعنت فرستادم به خودم. ارزشش را نداشت این مهمانى. ارزشش را نداشت. نداشت. آنشب باران میبارید. فردایش میاوردنت بانه. من نخوابیدم. یعنى خوابم نبرد. گریه امان نمیداد. لرز امان نمیداد. تپش قلب بالاىِ لعنتىِ تهوع زا، امان نمیداد. خواب براى چه؟ ما تو را از دست داده بودیم. من لعنتى آنروز نمانده بودم پیشت. 
باران میبارید. فردایش آوردنت.... نمیخواهم چیزى بگویم از دردش. فقط باران میبارید...
الان هم باران میبارد. امشب در خوابم بودى و بازهم باران میبارید.
چقدر دلم برایت تنگ است.


برچسب‌ها: اندوهِ یاد ِ زُلالِ خنده اش, ز ن د گ ی, معاشقه ی من و جاده
+  ۹۴/۰۸/۰۸   صُـبحى سليمى 

فکر میکنم آدمها هستند تا زخم بیافرینند به جان آدمها.

چیزی بیش از این ندیده ام.

شما اگر جایی دیدید، سلا مرا برسانید و بگویید:

خانه ی من نمی آیی رفیق؟


برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل
+  ۹۴/۰۸/۰۷   صُـبحى سليمى 

یک جامانده هایى، در میان مویرگهاى آدم، میلولاند پوستت را به هم-
آنوقت در خلوتگهى، به سان تابوت،
میخُشکى، 
تا زمانى که به خاک وصلت دهند.
این تمام تنهاییست.

 ٢ شهریور  ٩٤ 
 
 

برچسب‌ها: تق و تق ِ دروازه ی ِ آبادی ِ دل, گاهی باید خودت را بالا بیاوری
+  ۹۴/۰۸/۰۳   صُـبحى سليمى