X
تبلیغات
عەتری باران



 

" آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی که بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ و چرا نیست؟ ..."

 

زنی،

موهایش را سفت میپوشاند زیر روسری قهوه ای زشتش،

و من را، همین بهار، همین سبزگاه، همین ماه، فراموش میکند.

و نمیداند که دستهایم، لابلای انگشتان ِ مردی یخ بست،

که زخم سرانگشتش را دوست داشتم.

و باز کودک ۹ ساله اش را سیلی میزند که شلوارش را در کوچه، خاکی کرد.

 

و من خنده هایم،

پشت ِ زنانگی ِ نحیف قلبم  میلرزند

از درد... از خشم...

و بهار مرا با خود میخشکاند. و من زخم عمیقم را مدتهاست که بار بسته ام به روی شانه های سنگینم.

...

طاقت شب به سر رسید و

قوس چشمانم را گذاشت زیر ِ درخت گیلاس،

که این بهار

آخرین دیدار من و شکوفه های سپیدش بود و

طعم شیرینشان به دهانم نمیرسد

دیگر. هرگز.

طعم شیرین چار عدد گیلاس سرخ،

و خنده های دخترکان کوچکم به تقسیمشان...

 

زنی ... مرا همین ماه فراموش میکند.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

" سرزمین من دردمند بی دوایی..."

 

شانه هایم را که لخت میکنم،

و میدهم آفتاب بخورند،

مهره های گردنم،

تیر میکشند از درد.

و من فرو میروم در باد،

در یک چای ِ لیوانی ِ تلخ و داغ،

و جهالت ِ مردی که از پشتِ شیشه ی عینکش،

دید میزد قدمهای خسته ام را،  پریروز در خیابان شلوغ شهر.

و فرو میروم در صدای خش خش ِ جاروی ِ زنی که هر صبح حیاط کوچک بی حوضش را نوازش میکند.

و فرو میروم در خنده های دخترکی که رازهایش پیش من امن ماند، اما...

خودش امن نماند.

 

من یک شال که می اندازم روی شانه هایم،

( و موهایم را باد میبوسد،

و پاهایم را جمع میکنم دور دستهایم و

چانه ام را به زانوانم سفت میچسبانم،

و حرف به حرف

زل میزنم خطهای کتاب درسیم را

و هیچ نمیخوانم، )

من فکر میکنم به تنهاییهای مردمان این دیار

و خستگیهاشان

و فکر میکنم به کفشهای خسته و لعنتی ِ نزدیکترین دوستم،

و چرخهای پرصدای زنی تنها، که ویلچیر ِ لعنتی اش میکشاندش به دور این زندگی ِ پر رنج.

و بعد که فکر میکنم به عاشقانه های سوخته ام،

خنده ام میگیرد.

از جنونم، از اشکم، از بیخوابی و فریادهای مانده در گلویم خنده ام میگیرد.

میخندم.

بسیار میخندم.

میان ِ دود سیگاری میخندم لابلای انگشتانم  در دامنه ی کوهی کوچک...

و به همان حال خندیدن، مسیجی که عمویم فرستاد و گفت:

" کتابی که خواسته بودی رسید. "  

و کبریتی که به سختی روشن میشود ... باد می آید.

همین دیروز...

 

و زخمی، هر ثانیه عمیقتر میشود در جانم.

عمیقتر ... بیصداتر...

حسی و دودی، آویزان میشود به چشمهایم.

 

+     صبحی سلیمی  | 


 

دهانم طعم ساندویچ بوگندو و بدمزه ای میدهد هنوز،

که با او نخوردم.

و 

من

اینجا 

سرگشته 

روی پلکانی از غربت

دلم خودکار بنفشی میخواهد

که خطی بنویسم از خدا

و جنگی که هرگز پایان نمی پذیرد.

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

به الهام و انگشتانِ ظریفش که میلغزند روی کیبورد، روی گوشی؛ هرشب. و لالایی میخوانند چشمانِ خیسم را تا جان ندهم به مرگ. و بخوابم.

 

اصلا ميدانى الهام؟
من الان، همين لحظه، در همين بعدازظهر گرم بهار، با اين باد لعنتى كه ميوزد و هى موهای شکسته ام را پريشان ميكند، و روى اين تك پله ى حياط، زیر ِ شکوفه های گیلاس، در اين شهر ِ سخت جدامانده از من، دلم تو را خواست.
يك گوشى و يك اينترنت ِ كم سرعت مجال تو را داد به من فقط.
ديگر كافينت لعنتى دور ميدان، وقت نداشتم برسمش.
اصلا ميدانى؟
دلم در اين لحظه، چقدر خواست ماماى من هم باشد اينجا و بخندد.
اصلا ميدانى ميان گير و دار اين همه آدمهاى رنگارنگ، اين گردنبندم را چقدر دوست دارم كه همه ميگويند دربيار از گردنت. و کسی نميداند حسى كه من به اين شكل ِ هندسى ِ ناموزون ِ زيبا دارم، چقدر عميق است.
اصلا ميدانى ؟
من اين باد بى سرزمين را بسيار دوستتر ميدارم از مردى كه به سخره ميگيرد تمام عاشقانه هايم را و اين صداى اذان عصر برايم دلچسبتر از صداى اوست كه هى نفهميد عشق يعنى چه و زندگى با كدام قلم نوشته خواهد شد و درد اصلا پايان نميپذيرد كه او مرهم میداد و میگرفت و ...
من اين صداى موسيقى عروسى را ( كه از چندكوچه بالاتر ما از تالارى مى آيد ) كه صدايش با اذان قاطى شده را دوستتر ميدارم از عروس و دامادى كه اصلا نميدانند براى كدامين عشق آنجا نشسته اند و ثانيه به ثانيه، لحظه ها  ميشمارند تا به شب رسند و به آغوش بكشند همديگر را.
 
گاهی میشود خوابید بی دغدغه. بی پریشانی. اما نمیشود الی. بی دغدغه، بی پریشانی نمیشود زیست. نمیشود بی آشوب دستها را گره زد به هم تا افقی روشن.
باید رنج داشت. باید درد کشید. باید از تمام عاشقانه ها دور شد. باید از تمام دوستت دارمها گریخت. باید از صدای آرام ِ او در شبهای تنهایی گذشت. باید از ریختن اشکها به روی شانه هایش گریخت. باید از خود گریخت تا به افق رسید.
صبرم را عجین کرده ای با قدرتم. اما الی جان ِ من ...
گاهی شکستن لیوانی، که لیوان خودم هم باشد، ضعیفم میکند.
گاهی آوار شدن خانه ای، به زلزله، ضعیفم میکند.
گاهی درد مهره های گردنم جان به کفم میرساند.
گاهی دردودلهای دخترکی برای گوشهای من، مرا خیلی دردمند میکند.
گاهی مرگ آدمی، مرا میرساند به انتها.
گاهی صدای تق و تق شیشه ی خانه ای، مرا به جنون میکشاند.
گاهی کبودی ِ  چشم ِ  زنی، مرا ضعیف میکند.
گاهی گاهی گاهی...
 آنوقت وا میروم. آنوقت دلم خدا را دوست ندارد.
گاهی تنهاییهای عمیقم، مرا دیگر به درد نمی آورد. خشمگینم میکند. رگ گردنم را درد می آورد و دلم میخواهد یک رودخانه باشد و یک کوه و یک بالش، که به آرامی سر بگذارم و نگاه کنم تمام آسمان را.
 
این روزها الهام دلم سخت هوای رفتن دارد. از همانها که میدانی. از همانها که تو را هم میسوزاند. از همانها که مامای تو به ماندن پایبندت کرده و اما تو دلت نمیخواهد. یادت می آید؟ یادت می آید دلم را ریش ریش میکردم برایت مسیج میدادم؟
یادت می آید پنجشنبه ای که نجاتم دادی؟
من الان، همین لحظه، همین شب، نیاز دارم که نجاتم دهی دوباره.
 
 
اصلا ميدانى؟
 من تورا ميستايم دخترك قصه هاى عاشقى...
 
۲۰ و ۲۳ فروردین هزار و سیصد و ۹۳
 

 
+     صبحی سلیمی 

 

دومین دیدار ِ این خانه.

یک وقتهایی در یک آن میشود عاشق شد؛ در یک آن میشود نفرت داشت. میشود شاخه ی گلی را قطع کنم از جانش و آویزانش کنم در یک گوشه ی بی نور اتاق تا خشکش بزند. میشود عینکم را از چشمانم بردارم و بگذارمش روی تاقچه تا فرم مشکی اش خاک بخورد. میشود بی جهت اطمینان کنم و بی جهت بشکنم؛ میشود لعنت بار ِ تمام ِ خودم کنم؛ حتی میشود تکه تکه دلم را بچسبانم به هم و شکل ِ پنج ِ برعکس هم در نیاید و شکل چار شود. آنوقت من میان این چار بلولم از شادمانی. میشود چمدانم را ببندم و بروم. میشود هرگز بازنگردم. میشود خاطراتش را به دنبال سوزاندن ششمین دفتر خاطراتم بسوزانم. میشود لعنت بفرستم تمامش را. میشود کمونیست باشم. میشود یک مرد ریش بگذارد تا گردنش هم بیاید. میشود آرایش نکنم و یک زن دیگر هم میشود آرایش نکند. میشود یک مرد زنی را به خانه اش راه دهد شب هنگام و فردا ببوسدش و راهی اش کند برود تا فرداشب کنار مرد دیگری بخوابد. میشود زنی نرود به خانه ی مردی. میشود مردی زنی را دوست داشته باشد و حتی دستش را نگیرد. میشود بروم ظهیرالدوله و کنار فروغ دراز بکشم و سردم نشود و ایمان هم نیاورم به فصل سرد. میشود خیابان دهن باز کند و مرا ببلعد. میشود دستهایم را روی ابرها بکشم. میشود کفشهایم را در دستم بگیرمشان و مردم به من نگاه کنندو بگویند دیوانه شده. میشود خوابهای کودکیم یادم بیاید. میشود...

میشود کودکان را به مدرسه فرستاد و گلهای دستشان را و واکسها را ازشان گرفت. میشود مردی عمامه سر کند و زنی چادر به رویش بکشد. میشود مردی چار زن بگیرد. میشود زنی چارچوب حریمش بشکند. میشود خانه ای بخاری داشته باشد. میشود زنی بیوه نشود. میشود زنی راه برود و اشک نریزد. میشود زنی بخوابد و بخندد. میشود زنی گم نشود در هیاهوهای این کره ی گردالوی لعنتی آبی.

خیلی چیزها میشود. میشود تمام بدیها بروند. و میشود آرزوهای خوب بیایند. و میشود همه خوب باشند. و میشود هر روز چاربار در چار نقطه ی جهان ایستاد و خندید و هی به دنبال سیاهی گشت که نیست. میشود حتی خدا بیاید با کودکان بازی کند. میشود تمام تحقیرها بروند.

اما یک چیزهایی هرگز نمیشود که بشود. هرگز نمیشود مستوره باز متولد شود و شاعر شود و خسرو خان یک حوض ِ چارراه بسازد برایش و درست روبروی پنجره ی اتاقش باشد. نمیشود مستوره هر صبح پنجره اش را بازکند و آفتاب بخورد و هوا را نفس بکشد و عمارتش را بنگرد و هیچکس هم نفهمد دلش چه آشوبیست. نمیشود مستوره بیاید و مرا در اتاقش ببوسد. نمیشود من روبه رویش بنشینم و به صورتش دست بکشم و بگویمش چقدر دلم میخواهد فروغ مرا بغل کند. نمیشود مستوره بخندد. نمیشود...

 

عکس: سنندج - عمارت خسروآباد - از پنجره ی اتاق مستوره ی اردلان

 

 

+     صبحی سلیمی  | 

 

 

بهار خنده زد و ارغوان شکفت/در خانه/زیر پنجره/ گل داد/ یاسِ پیر...

 

خوانش این پست ( و لینکهای پایین هم ) حوصله میخواهد.

اگر داشتید٬ به ادامه ی مطلب سری بزنید.

قبلاً سپاسگذار وقتتان که گذاشتید پای این ارغوانیهام.

 

بخوانیدم در :

بەدمەستییەک بۆ نەورۆزانە

نەورۆزانە- گۆڤاری ژن ساڵی یەکەم ژمارە ١٠ لاپەڕەی ٤

لە دوانزە رۆژدا- گۆڤاری ژن ساڵی دووهەم ژمارە ٢٢ لاپەڕەی ٥٢

 

 


ادامه مطلب
+     صبحی سلیمی  | 

 

این متن رو یکی تو یه پیج فیسبوک گذاشته بود.

هرکی اینو نوشته واقعا باید ازش تشکر کرد. این واقعا زیباست. چون من هرگز به این زیبایی نمیتونستم احساسمو بیان کنم. این تداعی احساسات منه:

 

 

"مادرم روزی هشتصد و شصت و هفت هزار بار می گوید ازدواج کنم!...
و بی شک اگر من روزی با مردی ازدواج کنم که با هم به مهمانی های احمقانه ای برویم که مردان یک طرف جمع شوند و از سیاست و کار و فوتبال بگویند و زنان یک طرف دیگر جمع شوند و از پدیکور و مانیکور و انواع و اقسام رژیم غذایی و ساکشن و پروتز لب و پستان و جُک های سکسی و چگونگی شوهرهایشان در رختخواب و سریال های ترکیه ای ماهواره و خرم خاتون حرف بزنند، خودم را ...
آتش می زنم!!!
مادر ِ من، عزیز دلم، اگر مردی را پیدا کردی که با من به دوچرخه سواری و تئاتر دیدن و کنسرت رفتن و فیلم دیدن و آهنگ های (غیر پاپ) دانلود کردن و شعر و کتاب خواندن و کافه رفتن و شب گردی های بی هوا و سفر های بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشی و سر به سر هم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زد، و آنقدر به با هم بودنمان ایمان داشت که به زمین و زمان و هر پشه ی نَری که از دور و برم رد می شود گیر نداد، و به من احساس "رفیق" بودن داد و نه تنها احساس "زن" بودن، طوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه مان حسودی شان شد و مجبور شدیم برای چشم نظرهایشان هر روز اسفند دود کنیم، آن وقت شاید یک فکری برای رسیدنت به آرزویت کردم!... که با علم به اینکه این خراب شده نامش ایران است، و ازدواج به جای اینکه سندِ با هم بودنِ "من" و "او" باشد، سندِ با هم بودن دو ایل و طایفه و حرف و حدیث هایشان و احتمالا همان مهمانی های احمقانه و غرق شدن در باتلاقِ خرج و مخارج و روزمرگیِ محض ست، احتمالا هرگز به آرزویت نخواهی رسید...مرا ببخش..."

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

 

      اینجا هوا بسیار سرد است.

      آربابا حتی میلرزد.

      بسیار باد می آید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      " نه از رومم

      نه از زنگم

      همان دلتنگ دلتنگم.

      بیا بگشای در

      بگشای...

      دلتنگم."                                          

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

      اما من مدتهاست بسیار سرما به جانم رسوخ کرده است.

      بی هیچ بادی

      بی هیچ زمستانی

      بی هیچ ...

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
 
  درد به جان موهایم هم پیچید.
 
 

      موهای بلند بلندم را نه،

      موهای بلندم را چیدم.

 

      گیره هایم باید بروند در کمدم و

     کمدم قفل شود.    تا چندین ماه دیگر.

 

      و دیگر شبها هم نمیشود

      موهایم را ببافم

       بعد

     بامداد بخوابم.

 

       و نمیشود ظهرها  شانه زدن موهایم طول بکشد.

       روزی چند بار.

 

       چیدمشان.

       آخر درد قلبم

      به موهایم  رسید.

      حتی.

 

 

       دسته ی موهایم

      شکست.

 

+     صبحی سلیمی 

 

" زۆر تیری نەیاران لە دڵم هەڵدەچەقێ "

 

      من

      یک روز

      دلم را

      از سینه ام در آوردم

      گذاشتم روی دستش.

      گفتم

      دلم

      بسیار بسیار بسیار

      شکسته. و

      بسیار بسیار بسیار

      ظریف میباشد.

      گفت

      شکسته هایت را جمع میکنم و

      تا آخرش باهات میمونم.

      راس میگفت ها !

      با پا رفت روی دلم.

      دلم به آخر رسید.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
 

     خسته ام.

      هر شب کوله بارم را

      دلم را

      میگذارم پشت پلکهایم.

      خیس خیس میشود.

       دستهایم را رویش میکشم.

      هرشب دلم میخواهد فردا روز دیگری باشد.

      هرشب خوابم نمیبرد.

      هرشب تا صبح خوابم نمیبرد.

      هر بامداد صدای موءذن مرا میترساند.

      آخر همیشه اذان صبح مرا میترساند.

 

      و من هر ظهر که بیدار میشوم

      همه چیز سرجای خودش است.

      و شانه هایم هر روز سنگین و سنگینتر میشود.

      انگار باید خودم را به دوش بکشم بروم.

      میروم.

      به همین زودی  میروم.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
 
    ماهان کوچولوی سرزمینم
 
 

       خوب میشوی پسر کوچولوی زرێبار.

       خوب میشوی.

      

       ماهان میدانی؟

      سه سال و ۸ ماه پیش موهای بلند بلند مرا هم از ته زدند

       پزشکها.

 

      خوب میشوی.

       من هم خوب شدم.

       و راه زرێبار را دوباره پیاده طی کردم.

       اما من خیلی خیلی خیلی دلم برای زرێبار تنگ شده ماهان...

 

       قول میدهی تا زرێبار بروی و عمیق نفس بکشی؟

      خوب میشوی.

      بخدا خوب میشوی.

      مثل من که خوب شدم.

 

      اصلا ماهان

      هر وقت آمدم مریوان

     همه با هم میرویم.

      من

      تو

     دوستانت.

      بعد قاه قاه میخندیم.

      و آقای معلم هم کودکیهای ما را به شوق بیاویزد به قلبش.   

  

    

 

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

 

           ...The mobile set is off

 

 

        به سادگی چیدن یک سیب

        از باغ همسایه

        به

        تاراج

        رفتم.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

        من سخت

       دلم برای مدادهایم

       دفترم

       و خودکار بنفشم تنگ شده.

       بیزارم از این کیبورد لعنتی... از این اینترنت توخالی ِ خاک برسر.

       بیزار.

       از این مجازی های رنگ باخته ی هزار رنگ.

 

       دلم کمی خواب میخواهد. سرم را بگذارم روی دفترم و

      با مدادم خط خطی کنم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

        قربان تو الهام عزیزم تا همیشه و همیشه و همیشه :

      ۲۸۲. به بیوه گی پاییز

     204.هی باید خلاصه کنم دنیا را در سین ساقهایت

     265.لعنت به هرآنچه بویی از عشق برده است

      217.لوطفن روشن شو 

 

       و همان که در فصل پنجمت هم نوشتی.

 

       میبوسمت الهام.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

  غمگینم

 

 

        عشق

        چیزیست که بسیار نامرد است.

        غریبانه درگاهت را میکوبد.

        سیر که شد،

        میرود.

 

        عشق

        غمگینت میکند.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

      او

      بسیار آسوده و روان

      به من گفت:

      "تو را در خودم کشته ام."

 

      هیچ هم فکر نکرد بچه ی پانزده ساله نیستم

      دو شب گریه کنم

      بعد

     یادم برود ...

     .

     .

     .

       دهانم بوی گند میدهد.

       از بس حرفهایم

       مانده اند ته گلویم.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
  به  "او" که هیچ از مهر نمیفهمد.
 
 

       " دوستان واقعی هرطور بتوانند به اندازه ی هم در می آیند.

        بیشترهایشان را به رخ کمترهای دیگری نمیکشند.

        دوستان واقعی هم اندازه اند."

 

 

 

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
 
   پروفسورمجید سميعي: ده اشتباه كه به مغز آسيب ميزند
 
 
 
      ‎1.نخوردن صبحانه
       كسانی كه صبحانه نمیخورند قند خونشان به سطح پایینتری افت میكند.این امر
      باعث تأمین نامناسب مواد غذایی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی میشود.
     
      2. پرخوری
      این امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده و
      منجر به كاهش قدرت ذهنی میشود.

 
       3- دخانیات
       این امر باعث كوچك شدن چند برابری مغز و منجر به آلزایمر میشود.

       4. استفاده زیاد قند و شكر
       استفاده زیاد قند و شكر جذب پروتئین و مواد غذائی را متوقف میكند و منجر به
       سوء تغذیه و احتمالا اختلال در رشد مغزی خواهد شد.

 
       5. آلودگی هوا
       مغز بزرگترین مصرف كننده اكسیژن در بدن ماست. دمیدن هوای آلوده باعث كاهش
       اكسیژن تأمینی مغز شده و منجر به كاهش كارایی مغز میشود.
     
       6. كمبود خواب
       خواب به مغزمان اجازه استراحت میدهد. دوره طولانی كاهش خواب منجر به شتاب
      گیری مرگ سلولهای مغزی خواهد شد.

 
       7. پوشاندن سر به هنگام خواب
       خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی اكسید كربن و
       كاهش تجمع اكسیژن شده و منجر به تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.
 
       8.كار كشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
       كار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممكن است منجر به كاهش كارایی مغز و در
       نتیجه صدمه مغزی شود.

 
       9.كاهش افكار مثبت
       فكر كردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است. كاهش افكار مثبت مغزی
       ممكن است باعث كوچك شدن مغز شود.

 
      10.كم حرفی
      مكالمات انتزاعی منجر به رشد كارایی مغز خواهد شد.
 

                  
               Professor Madjid Samii
 
 
       
 
 
+     صبحی سلیمی 

 
 
   من زۆرم ئەم کچە خۆش ویست.
 
 

 

        این کوچولو یه ذره کوچولو منو از ته دل خندوند.

 

 

       

 

 

+     صبحی سلیمی 

 
 
  مامان خدا را دوست دارد...
 

 

     " بابا آب داد...

     بابا نان داد...

     بابا فقط آب داد و نان داد، مامان عشق داد.

     بابا گول شیطان را خورد و شناسنامه اش چند بار پر شد. پر شد، خالی شد.

     خالی نشد.  خط خورد.

     زنها خط خوردند. مادرها خط خوردند.

     دخترها زن شدند. زنها مادر شدند و خط خوردند.

     و بابا چون حق دارد، آب میدهد.  نان میدهد.

     مامان، زوجه

     مامان، ضعیفه

     مامان، عفیفه


     مامان غذا پخت. بابا غذا خورد.

     مامان لباس را اتو کرد. بابا لباس را پوشید و رفت بیرون ...

     مامان ظرف شست. بابا روزنامه خواند.


      بابا روزنامه خواند و اخبار دنیا را فهمید.

      ولی نفهمید مامان غم دارد.

      بابا اخم کرد.

     بابا فحش داد.

     آخر بابا ناموس دارد. پشت سر ناموسش حرف بود.

     مامان، کار

     مامان، پیکار

     مامان، تکرار.

     مامان، بیدار.

     مامان، دار، سنگ .

     مامان،شهلا.  مامان، دلارام.

     مامان،  افسانه،  لیلا...


     بابا نان میدهد و فوتبال خیلی دوست دارد.

     بابا رونالدو را از مامان بیشتر دوست دارد.


     بابا میخوابد. مامان میخوابد.

     مامان میزاید. مامان با درد میزاید.

     مامان شیر میدهد. بزرگ می کند. حقیر میشود. پیر می شود...


     بابا زن گرفت : صیغه.

     بابا برای مامان طلا گرفت. مامان بغض کرد.

     مامان رفت.

     صیغه یعنی رفتم، رفتی، رفت ...          مامان برگشت.


     کسی با بابا کار ندارد.

      بابا حق دارد.

     حتی اگر شب ها هم نیاید. ولی مامان باید با آبرو باشد.

      آبرو یعنی مامان ساکت باشد.

      من ساکت باشم. زن ساکت باشد و

      مرد آب بدهد. نان بدهد.


      بابا پرسپولیس را دوست دارد .

     بابا آنجلینا جولی را دوست دارد.

      مامان، کار.

      مامان، پیکار.

      مامان، سرشار از پیکار .

      مامان، زندان.

      بیمار.  تب دار.


      بابا خانه دارد. ماشین دارد. ارث دارد. غرور دارد. زور دارد.

     مامان روسری دارد ولی دیگر هیچ چیز ندارد.

      مامان فقط حق مهریه دارد. حق نفقه دارد.

      حق آزادی دارد.

     پس باید ساکت بماند حتی اگر مهریه ،نفقه و آزادی ندارد.



      بابا کله پاچه را از زنهای زیر پل هم بیشتر دوست دارد.

      مامان خدا را دوست دارد ولی نمی دانم آیا خدا هم او را دوست دارد؟

      پس چرا مامان تب دارد؟ بابا نمیبیند؟

      نمیبیند که مامان غم دارد؟ درد دارد؟

      باباهای اینجا هیچ وقت نمیبینند.

     بابا فقط آب میدهد. نان میدهد و میرود و

      ما هر روز،

     روزی هزار بار باید خدا را شکر کنیم..."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   

       ( نویسنده ی این متن رو نمیدونم کیه.

        هر کی که هست واقعا متنش

       | نمیشه گفت زیبا نوشته که دردها زیبا نیستند |

      اما یک درد رو به زیبایی کاینات زیبا به تصویر کشیده. )

 

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

پاییز رفت.

  

    یلدای یلداییها  با انارها و هندوانه ها و آجیلها و خنده ها و حافظ و ... گذشت.

    من فقط نشستم چای خوردم. تلخ و گرم.

    زمستان آمد.

   من هنوز دلم را در کودکی جای گذاشته ام.

هشت سالگی و باران و کلاس دوم. ساعت چهارم.

و نوجوانی ام با عشق انگلیسی ندانستم چطورهم تمام شد...

و چقدر دلم میخواست خانم رامین را بعد از چندین سال بلند، ببینم اما نشد.

هیچ یادم هم نمی آید سیزده سالگی و بلوغم را !

 مضحک است.  مگر میشود این را از یاد برد؟

و جوشهای لعنتی ای و بلوز سبزی که شکل پری دریایی داشت و موهای بلندبلندم.

جوانی هم ...  که نمیدانم چطور پیر شدم...

و تارهای سفید موهایم را با رنگ میپوشانم.

 

زمستان آمد و

هیچکس حتی از من نپرسید  " نینا " و پسرش سیب زمینی میخورند هنوز؟

هیچکس از من نپرسید تو که به ناخنهایت لاک صورتی زدی امروز، دلت خوب شد آیا؟

هیچکس از من نپرسید تو که پنجشنبه تا صبح علی الطلوع  نفست بالا نمی آمد،

 و جمعه ای در سکوتی سخت غریب و گیج  و سخت گذشت، کسی آیا یلدا کنارت بود؟

هیچکس ازمن نپرسید دختران شین آباد که سالگرد ویرانیشان یادت بودو

 پیششان رفتی،

 یلدا اناری به آنها هدیه دادی؟

هیچکس از من نپرسید  "هێرۆ"،  این گل نشکفته ی پژمرده،

طنین غربت را با این همه درد چگونه  مینوازد؟ 

 خنده هایش  لبریز از بغضهای زرێباراست هنوز؟

هیچکس از من نپرسید چرا چندوقتی ست برای خانم نادری ایمیل نفرستاده ای؟

هیچکس از من نپرسید چرا اینقدر دلت میخواهد فروغ در آغوشت بگیرد؟

 اینهمه  حل شدن در او از کجا آمد؟

هیچکس از من نپرسید کجای این دنیا به تو مخفیگاه بزرگی داده اند که 

اینهمه درد را پنهان میکنی؟

هیچکس  از من نپرسید چشمهایت چرا هی کمرنگ و کم سوتر میشود؟

هیچکس از من نپرسید در ساعت 00:00  به تاریخ پنجشنبه  ی آذر،

 چقدر دلت میخواست  " او"ی تو، به تو پیام فرستد و چقدر دلت میخواست بگوید:

"صبحی ... بسه بیا. همه چیز خواب بود. همان شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدم.

 انار میخوری برایت دان کنم ؟"

بعد من بگویم   ئمم میخورم...

چقدر دلت میخواست بعد بگوید:

" این ترم هر درس از 15 کمتر بگیری دعوایمان میشود. دیگر نباید گند بزنی."

بعد من بگویم آخر تمرکز ندارم.

چقدر دلت میخواست بعد بگوید: " کنارتم  سوب گیان."

هه. مضحک است. تمام این رویاهای پرت شده...

 

 

 

هیچکس از من نپرسید چرا دیگر حافظ نمیخوانی؟

چرا کتابهایت همه خاک گرفته اند؟ چرا ششمین دفتر خاطراتت را هم سوزانده ای؟

هیچکس ازمن نپرسید " شەوی یەلدایە یا دەیجورە ئەمشەو" ەکەی حەزرەتەکەی نالی را 

 چند بار نوشتی و پاک کردی و نفرستادی برای "او"یت؟

هیچکس از من نپرسید همان رفیق قدیمی کودکی ات را چند وقت است ندیده ای؟

 تا به مبارکی این زمستان تلخ، دلش از دلتنگی ات باز شود؟

آنوقت تو به او بگویی دیوانه شوهر نکردی؟ او هم بخندد و تو بخندی و خدا هم.

هیچکس از من نپرسید این زمان چرا نمیگذرد تا تو مددکاری اجتماعی ات را بگیری و

با فرزانه دست دهی تا تهش باهم بروید و آنوقت مادرت را...   بخندانی؟

من خودم از الهام هم نپرسیدم آخر مرا چه به دلدادگی؟

مرا همین تنهایی کافیست. 

 مرا همین غم دختران ساده ی بی فکر کافیست که

 ساده تن میدهند به این همه ستمها و تجاوزها و آزارها.

 مرا همین عقب ماندگی جهان سومی کافیست تا درد بکشم.

مرا همین ژستهای روشنفکری مجازی کافیست تا کز کنم گوشه ای و

 از هیچکس چیزی نخواهم.

 مرا همین آدمها کافیست. تا به شعر تحلیل روم و هیچ چیز دیگر.

مرا همین  شعاردموکراسی کافیست تا اشک بریزم.

مرا همین  فقر و بیچارگی مرا همین  برجها و کارخانه ها و ماشینها و جواهرات و

دستهای خالی مرد همسایه هامان و زنان بیوه ی تنها و بی پول و

دختران فراری تن فروش و پسران بیکار مخدرفروش و و و ... کافیست تا فکرکنم.

 مرا همین  نیم نفسی باقیست تا بکشانم خودم را از ته دره به دستان خدا.

 مرا همین غریبانگی ام بس ، که سکوت مساویست با... نمیدانم مساوی با چیست.

 مرا همین رژه رفتن آدمهای بیکار، همین متلکهای گستاخانه، همین نگاههای هیز،

همین رنگین کمانهای بازاری،

همین نفسهایی که نمیدانند ازکجایند و به کجا خواهند رفت،

 کافیست تا کز کنم گوشه ای و درد به جانم بیامیزد.

 آنوقت خودم را بیرون بکشم از میان این مردم.

 مرا همین  انگشتان یخ زده ام کافیست

تا دلم را خوش کنم به  لاکی که میزنم روی ناخنهایم  و

 مرا همین  آدمها کافیست تا نبازم.

مرا ... آخر مرا چه به دلداگی؟

 

 

پاییز رفت. به جهنم.

زمستان آمد. به جهنم.

برف ببارد یا نبارد، من بروم برف بازی یا نروم باز هم به جهنم.

به جهنم بگذار هیچ "او"یی هم نباشد و

 هیچ رویایی هم نداشته باشم تا کنار بخاری با "او"یم  قهوه بخورم و

 به جهنم بگذار دیگر هرگز شعرهایم را برایش نخوانم.

 

من میان اینهمه   ز ن د گ ی ها   دلم فقط  زندگی میخواهد.

 

زمستان آمد و دخترک کوچک سرزمین من،

هنوز دارد بار به دوش میکشد تا خانه ای گرم کند.

 

   

 

و کودکان سرزمین من هنوز چکمه ندارند.

و زنان سرزمین من هنوز سرشان درد میکند.

و مردان سرزمین من هنوز سیگار میکشند.

و زنان سرزمین من هنوز در کوره ها کار میکنند.

و مردان سرزمین من هنوز بالای برجهای بالا بلند، آهنها جوش میزنند.

و مادران سرزمین من هنوز اشک میریزند.

و پدران سرزمین من هنوز با آن اورکت های امریکاییشان

 دست به دعا نشسته اند پای راز و نیاز با

 خدایی که هر جمعه ظهر در مسجد میبینندش.

وهی مینشینند پای خطبه هایی که

خودشان هم نمیدانند چگونه برایشان معنی کرده اند.

و زنان سرزمین من هنوز به دخترانشان یاد میدهند که جنس دوم هستند.

و پسرانشان را اجازه میدهند به حریم همه تجاوز کنند.

و مردان سرزمین من هنوز دست از ستم نکشیده اند.

و زنان سرزمین من به خودشان میبازند.

و مردان سرزمین من به غیرتشان میبازند.

و اعتیاد و ایدز و قتل و جنون و فرار و زندانی و شکنجه و اعدام و مرگ و درد

 هنوز سرزمین مرا میلرزاند.

و زنان سرزمین من... غریبترین آدمیان این کره ی گردالوی آبی اند.

و مردان سرزمین من...

و کودکان سرزمین من...

 

         

 

زمستان آمد و

هیچ کس از من نپرسید گیج نمیشوی آنقدر حلقه میشوی به دور خودت و

 پیچ و تاب میخوری و 

دور میزنی تمام این   ز ن د  گ ی   را وهیچ نمی یابی و هی و هی وهی فرو میروی ؟

.

.

.

.

. . .

                             چرا هیچ کس هرگز هیچ چیز از من نپرسید؟

 

   اول/ دیماه /یکهزار و سیصد و 92 خورشیدی

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سپاس الهام عزیزم که نجاتم دادی،

به تاریخ همین آخرین پنجشنبه ی همین آذرکه رفت.

  

   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

 

                باز بخوانیدم در یەلدای ٩٠

           بخوانید الهام را برای من در شبی غیر از پنجشنبه که گذشت

 

+     صبحی سلیمی 

 

       

         به جهنم.

        بگذار پاییز

       هم برود.

        من

        که

       هستم.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

     میخواهم از اینهمه سرما یک بخاری درست کنم.

     آنوقت من باشم و

     همان کوچولویی که سالها پیش دستکش نداشت.

     من دستکشهایم را درآوردم.

     هنوز هم دستکش ندارم.

     اما خداکند

     خدا کند

     خدا کند

     او دستکش داشته باشد.

    آخر این سرما

    سخت

    وحشتناک

    میسوزاند.

 

     دلم میخواهد یک "او" ی دیگر هم باشد.

     اما

    هوا بسیار بسیار

    منجمد است.

     دلم هم.

 

     دلم میخواهد میان این همه درد

    در این کره ی گردالوی آبی

     بخندم.

     اما نمیشود.

    نمیشود که نمیشود.

 

 

     (الهام... دلم میخواد سینه مو بشکافم

     قلبمو دربیارم  پرت کنم ته دره. تیکه تیکه بشه . بمیره.)

 

     (راستی فرزانه

     هنوز روی قولی که داده بودم هستم.

     یادم نرفته.

    بخدا راست میگویم.

     فقط حوالی من

     هوا پس است.

     تاریک و سرد.

     فقط میخواهم کمی بخوابم.)

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

 

     عشق غمگینم میکند

     خواب غمگینم میکند.

     خدا غمگینم میکند.

 

     حتی تهران هم چنگی به دل نمیزند.

     تهران یعنی فروغ...

     یعنی فرزانه...

     یعنی الهام...

 

     این روزها دلم بسیار تنهایی میخواهد.

     تنهایی سرشار از خودم.

 

     گم شده ام.

     میخواهم پیدا شوم.

     نمیشوم.

 

     فرزانه؟ الهام؟

     من زنده ام؟

 

+     صبحی سلیمی 

 
برای دختران سرزمینم. دختران شین آباد
 

 

            

 

                                      

 

                                                             از ۱۵/آذر/۱۳۹۱  تا  ۱۵/آذر/۱۳۹۲

                                                                      در یک صبح پاییزی

 

                                        *  پەپوولەکانی شیناوێ *

 

      ئەم جیهانە پڕ دڕک و داڵە،

      تەوژمی سووراوی هەناسەتە

      لە سینەمدا رۆ ئەچێ و

      ئەمخواتەوە.

     لە سەر ئەم زەوییە کڕ و کپەیا،

     من

     بە کانیاوی پەنجەکانت

      تێراو ئەبم و

       تینوو تینوو

     لە رۆچنای ئاسمانەوە                     تک تک

      دێنە خوار،  بێدەنگترین هاوارەکانی تەنیاییت.

        منیش

      سەرەونخوون ئەبمەوە و

     لەم پاییزە کۆڵبەرەیا،

     رۆژی سەد جار لە دایک ئەبمەوە.

 

     کە شەقام توانای هەڵگرتنی دەستەکانتی نەبێ،

     من شەرمترین ئاوازی ئەم سەدەیەم.

     کە هەموو هەینییەک لە سەیران بم و

       " سەیرانباڵەکانی هەموو جیهانم پێ ئەبەخشێ.

      که هەموو شەوێک

     ئاسمان لە ئامێز ئەگرم وهەورەکان تێر تێر

      "ساریا" ئەبەخشن بە شار،

      بە دێ،

      بە من،

    بە جیهان.

 

     من لەم جیهانە کڕ و کپەیا،

      تەنیا،

     یەک کورەم نەدی.

      تەنیا،  پۆلێ کۆتری ناسک و جوانم نەدی.

     من کوێرترین

     مرۆڤی ئەم دەڤەرەم.

     کز و مات

     خۆم بە سێدارەی

     نیگا پەپوولەییەکانتا هەڵواسیوە.

     ببارێ بە سەرما.

     ببارێن بە سەرما.

     ببارێن بە سەرمانا.

      ببارێ تا هەتاو

      لە چۆڵترین دەستەکانا نەسووتێ.

       کە هەتاو

       کە مانگ

      کە باران

       هەموو لە ناو قوڵایی چاوەکانت

       بزر بوون.

      ببارێ ناسکترین پەپوولەی ئەم جیهانە.

      بروخێ بە سەرمانا.

 

      تابۆیەک بخوڵقێنە ئەی کچی شەنگ

      لە تامی بزە و

      لە رەنگی ئەهووراییترین پزیسکە توڕەکانی لەشت.

      تا ئەمجارە

       زەوی نا،

       من ببمە میوانداری ئازارەکانت.

 

       ئێرە زەوییە کچی شەنگ... زەوی...

       لە پێناوی پاییزە خەمینێکی جەهەننەماوی،

        دیدارێکم پێشکەش کردی و

         ماچێک.

         بمبورە کچی شەنگ.

         قەقنەسێک لە هەناوتەوە باڵی گرت و

        لە هەناویشمەوە.

 

       شەقامێک لە هەموو جیهان،

       باڵای کردبەئازارت و

       هەناسەت

      تێكەڵاوی هەناسەم بووه.

 

       من بە هاڵاوی لەشت لە دایک بوومەوە.

       بمبورە کچی شەنگ و

      ببارێ بەسەر زەویدا.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

ماندلا

 

 

                نلسون ماندلا

               رفت

 

 

          

 

+     صبحی سلیمی 

 

     خسته ام

     از خواب از عشق از اشک

     از درس از اکسیژن از غذا

     از آب از پفک نمکی مینو

     از آدامس

     از حرف از درد

     از لاک قرمز بنفش صورتی نارنجی سبز طلایی کالباسی ...

     از اس ام اس از خنده از بغض

     از صدای اذان صبح

     از امید به کارشناسی ارشد   اونم از نوع مددکاریش

     از پارک

     از کودکان کار

     از NGO های فمینیستی

     از یونیسف

     از یونسکو

     از این کره ی گردالوی لعنتی آبی

     از جمهوریها

     از انقلابها

     از اخبار

     از

     از همه چی

     من از این از زندگی خسته م.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

   سپاس برای تمام این غریبانگی ها.

 

      من خوبم.

     آنقدر که دیگر هیچ هیچ هیچ شاخه گل قرمزی

     دستهایم را به بوی خدا آغشته نمیکند.

     من خوبم.

     آنقدر که دیگر هیچ شبی تا صبح

     خواب به چشمانم آویزان نمیشود.

     من...

     خوبم.

     آنقدر که خنده هایم

     گم شده اند لابلای بوق ماشینها.

     (بوق

     بوق

     بوق

     نزدیک بود ماشین زیرم بگیرد.)

     من خوبم.

     آنقدر که مرگ را به آغوش میکشم.

     نوازشش میکنم.

     و حتی صدای مادرم را هم نمیشنوم میگوید :

       شیر بخر بخور. اینقدر تنبلی نکن.

 

      من خوبم.

    خوب خوب خوب...

 

     باور نمیکنی؟

     همه چیز عیان است.

     حتی خدا هم گریه میکند.

     آنقدر که من خوبم.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

     این روزها

     تمام رویاهایم را لابلای درزهای نیمکت پارکی چال کرده ام.

     آنقدر دهانشان را بستم که دارند بالا می آورند.

     اما هی قی شان را میخورند...

     چه طعمی دارد این تلخی؟

    

     می دانی الهام؟

     دیگر بسیار از این روسریهای  بنفش و نارنجی و مشکی و طوسی و قرمز و آبی و...

     متنفرم. بیشتر از همیشه.

     و دیگر این دانشگاه کوفتی و

     این کافینت لعنتی دور میدان و

     این شهر یخ زده  را دوست ندارم.

     دیگر عشق

     همان " حس مغشوش" فروغ چنگی به دلم نمیزند.

     میدانی الی؟

     سخت جدا مانده ام از خواب.

      دیگر

     " مانند هوای شهر تهران شده ام...

     باران زده ای که همچنان آلوده ست."

      این را لیلا برایم فرستاد. گفت نمیدانم از کیست.

      حتی این صفحه ی بنفش عطر بارانم

      دلم را نمی لرزاند.

      با خاک همرنگ شده ام.

      این روزها همه چیز همه چیز رنگیست الهام.

     حتی آسمان هم آبی ست.

 

      بند بند فقراتم

     صدای

     تق

     میدهد الی.

     و این روسری مشکی آغشته به بوی HALLOWEEN  مرا از من جدا میکند.

     همه چیز مرا از من جدا کرد.

     اینروزها عقب عقب راه میروم.

     "دیوانه نیستم. خنجر از پشت خورده ام."

     رویاهایم را لابلای همان نیمکتی چال کردم که روزی

     بند بند فقراتم از سرما صدای

     تق

     میداد.

     اما دلم مثل چای تازه دم هوای بوسه داشت.

     اینروزها بسیار

      بسیار

      بسیار

    دلم یخ بسته است.

    

     SMS ات الان آمد.

     مرا خواستی در این هوای ابری.

     بیا الی...

     این من منجمد.

     و بوی تنهایی و

     منم و خدا و یک آسمان ابری.

     انگار باید امروز من ببارم.

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

انگار طناب اینروزها مد شده است...

    

      آدمها خیلی زود از یاد برده میشوند.

     این انصاف نیست. عدالت نیست. هیچ چیز نیست.

      یادم می آید سه سال قبل وقتی خبر پرواز معلم همه دوران و یارانش رسید

      نشستم کلی گریه کردم.

     سرم که درد گرفت گفتم آنقدر درد کشیدم که سرم درد گرفت.

     یادم می آید گفتند ساعت ۳ بعدازظهر تو دانشگاه تحصن میگیریم.

     ۱۲ که رفتم تحصن تمام هم شده بود...

      اما الان نه تحصن نه گریه نه سردرد نه هیچ هیچ هیچ  این درد را نمیکاهد.

      دیگر از مرز گریه گذشته است.

      فاجعه ها تمام نمیشوند.

      آنوقت هی پول پارو میکنیم. حتی آربابا هم دارد شکوه میکند.

     اما هی ساختمان بالا میرود.

     هی هی هی آدمها قلبهاشان سنگتر سختتر میشود.

     من هم.

     دیگر صدای خدا هم به گوش کسی نمیرسد.

    هی نمیدانم چه شده است.

     این زندگی نیست.

    ز ن د گ ی هم نیست. هیچ نیست.

    اینهمه درد اینهمه فغان اینهمه شیون برای چه ؟

    یک مقدار آزادی؟

     عدالت؟

     من از اوج به زیرخاک رسیده ام.

     دیگر تمنا و آرزوی هیچ چیز برایم خوشایند نیست.

     زندگی هم.

     دیگر حتی صلح هم خرسندم نمیکند.

     هیچ چیز.

     انگار دنیا را باید پایان داد وقتی مرگهای بیرحمانه آدمها را پایان میبرند.

     ...

     و امروز

     دیگر " شیرکو همشهری من نیست...

     او همزاد من است. هم خون من است. هم خاک من است...

 

                                                                                          ۱۳/آبان/۹۲

 

 

+     صبحی سلیمی 

 

" این جهان پرکینه

جای

خوبی

برای

زیستن

نیست"

 

 

+     صبحی سلیمی