/



 

 

 

تمام.

 

  

+  یکشنبه پنجم مرداد 1393 22:4  صـُبحی سلیـمی 

 

یاد گرفته ام خودم برای خودم مسیج میفرستم و بغضها و دردهایم را به خودم میگویم. با خودم دردودل میکنم. خودم را بغل میکنم. برای خودم چای میاورم. چار حبه قند میاورم. حتی به خودم میگویم آبمیوه میخوری با بیسکویت برایت بیاورم؟ یاد گرفته ام اشکهایم را برای خودم بگویم. و کف دستهایم را تُند بمالم به چشمهای ضعیفم. حتی یکی دو روز است یادگرفته ام که خشمهایم را هم سر ِ دلِ خودم خالی کنم. یاد گرفته ام وقتی درد لعنتی ماهانه ام سراغم آمد، به خودم میگویم چند روزی تحمل کن این کج خُلقیهای مسخره ام را. یاد گرفته ام هر شب به خودم مسیج میدهم و به خودم میگویم بمیرم هم نمیذارم بد بخوابی خاس دلی من؟ یادگرفته ام هر کتابی که خواندم را برای خودم تعریفش کنم و به خودم میگویم کتاب بعدیم را انتخاب کن برایم. یاد گرفته ام وقتی یک چیز سخت گلویم را فشرد، هرچه فلسفه و منطق و قانون است را بگذارم کنار و بروم جلوی آینه هی چرت و پرت بگویم و ابروهای آشفته ام و رنگ ِصوریِ رفته ی موهایم را شانه بزنم. یاد گرفته ام خودم را به ساندویچی بوگندو دعوت کنم. به بستنی و آبمیوه. یاد گرفته ام وقتی دارم درس میخوانم به خودم بگویم بهم انرژی بده تمرکز کنم. یاد گرفته ام وقتی آدم از جان ِ مادرش بیرون خزید، دیگر تمام. رسالت پدرش نـُه ماه قبل و رسالت مادرش با خزیدنش از جان ِ مادرش تمام میشود. و اکنون نوبت رسالت اوست. وقتی جان به ریه هایش دمید، دیگر خودش میماند و خودش و خودش. هیچ تکیه گاهی او را به مقصود نمیرساند. مگر که، خودش. هیچ عشقی حتی. از جان مادر میخزیم و پوستی نو به تن میکنیم. یاد گرفته ام این رسالت وقتی تمام میشود که پدر بخندد و مادر بخندد. اما اینجا هیچکس نمیخندد. همه دارند همدیگر را گول میزنند. عشقها هم رنگ فریب گرفته اند. عشق هم عبودیت خویش را فراموش کرده است. فراموش کرده است باید بسوزاند هر آنچه را معشوق را میازارد. اما اینجا همه چیز همان است که معشوق را میازارد. و عشق اینجا یک دیکتاتور فوق العاده جانی ست میکُشد، میسوزاند، میبُرَد، میبَرَد و تنها چیزی که نمیدهد، مـِهر است. اینجا همه چیز رنگ تهمت دارد. رنگ بی اعتمادی. رنگ دروغ. رنگ بغض. رنگ خط خطیهای دیوارهای سلولهای انفرادی زندانهای سراسر دنیا. رنگ نقاشیهای بچگانه ی حک شده بر درختهای بی زبان و دیوارهای غربت که همه اش حکایت از غم دارد. این تمام شکوه و جلال ما از زندگیست! مضحک است. مزخرف است. وقتی بال داری و اجازه میدهی برایت بچینند. وقتی چارچوب حریمت را میشکنی و برایت تَره خورد نمیکنند و هی اشک میدهند به چشمانت، آنوقت یاد میگیری بروی. و این مضحکترین شکل رفتن است. یاد گرفته ام وقتی حتی الهام به من میگوید فردا نذری داریم نیت کن تا برات دعا کنم، خودم را بفشارم به هم و هیچ نگویم که پای راستم از درد دارد صدای تق میدهد اما من نیتم چیز دیگریست...

یاد گرفته ام هر روز به خودم مسیج بدهم و مژده ی هدیه دهم خودم را. گــُل باشد، کتاب باشد، آدامس باشد، ادوکلن باشد، هرچه باشد، باشد، مهم شوق کاذب یک ثانیه ای ست که از ذوق هدیه به خودم میدهم. یادگرفته ام که بگریزم از تمام آدمهایی که میشناسمشان. با خود زندگی کردن، طعم خدا میدهد. یاد گرفته ام هیچ حرفی برای هیچکس نداشته باشم. هرکه خندید، الکی با او بخندم. یاد گرفته ام از هرکه خواستی برایت دعا کند، دعا نمیکند. ( الهام را نمیگویم. او خودش گفت برایت دعا میکنم.) یاد گرفته ام هرشب به خودم مسیج بدهم که آلام بخواب من کنارتم سوب گیان.

یاد گرفته ام جامعه ای که میخوانمش، پُر از انسان است. اما همه وحشی. هیچ نیروی خارق العاده ای وجود ندارد که آدمیت را ارمغان بیاورد. هدف انسانها وحشیگریست. وحشی بارمان میاورند. وگرنه هیچ نوزادی وحشی نیست. نوزادها، بوی ناب و طعم خاص خدا میدهند. اما اینجا حتی خدا هم فراموش کرده است باید بتکاندش این زمین را. باید بارو بندیلمان را جمع کنیم. برویم ازین کـُره ی گردالوی لعنتی ِ آبی. جایی که آدم از جامعه خواندن حالش به هم نخورد، وقتی همه چیز بوی تعفن میدهد. و جگرم طعم سیگارهای هفتاد ساله ی "مامه" را.

یاد گرفته ام، تنهایی را. یادم داده اند.

 


پنجره ی آبی
+  پنجشنبه دوم مرداد 1393 1:49  صـُبحی سلیـمی  |